افتاده را دیگر نمی زنند
♟️افتاده را دیگر نمی زنند.
📘📘📘
رمان داستان همیشگی نوشته ایوان گنچارف را می خوانم. ایوان گنچارف نویسنده قرن نوزدهم روسیه است و در اواخر آن قرن فوت کرده است. یکی از معروفترین کتابهای او،ابلوموف است و ابلوموفیسم از کتاب او سرچشمه گرفته است.
در جایی از رمان داستان همیشگی،یک ضرب المثل روسی را ذکر کرده که بدلایلی من همیشه در مورد ضرب المثل ها یک حس متفاوتی دارم. ضرب المثل ها،بازتاب دهنده فرهنگ یک کشور و نوع نگاه مردمان آن، به دنیای پیرامون هستند و البته چون موضوع انسان در نگاه مجرد مطرح باشد،شباهت های فرهنگی در پس ضرب المثل ها،دیده می شود.
"افتاده را دیگر نمی زنند" را می توان از جنبه های گوناگون دید.
آن کس که از زمین و زمان،ضربه خورده،روا نیست که ما هم آزارش دهیم.
در نگاهی باید گفت، آزار دادن کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، می تواند خطرناک باشد.
سعدی در مورد تربیت ملوک و اثر و ارزش آن می نویسد:
"بدان که مالک رعیت را و صاحب ملک و دولت را، لازم است از سیرت ملوک ،چندی دانستن و در مهمات،کار بستن، طلب نیکنامی و امید نیک سرانجامی (خواستن)."
سعدی به ارزش نیکنامی برای صاحب ملک،تاکید دارد و آن را مایه ی نیک سرانجامی می داند.
در قصیده ای به نقل سفارش انوشیروان به فرزندش می پردازد و رعیت را چون ریشه ی درخت و حاکم را شاخ و برگ درخت می نامد و استواری درخت را از ریشه ی آن می داند:
انوشیروان به هرمز این گونه،سفارش می کند:
که خاطر نگهدار درویش باش
نه در بند و آسایش خویش باش
نیاساید اندر دیار تو کس
چو آسایش خویش جویی و بس
برو پاس درویش محتاج،دار
که شاه از رعیّت بود تاجدار
رعیّت چو بیخ اند و سلطان درخت
درخت ،ای پسر ،باشد از بیخ ،سخت