گفتگوی تمدنی
♟️گفتگوی تمدنی
🗒️🗒️🗒️
مطلبی را که می خواهم بنویسم،اگر چه با گفتگو شروع شده،اما با به آتش زدن ختم یافته است. و من به آن توصیه نمی کنم. قصدم این است که بگویم اگر قدیمی ترها،کم حوصله بوده اند و احیانا، مدارا ،کم داشته اند،بشری که اکنون از دالان سیاه دو جنگ جهانی و صدها جنگ منطقه ای ،با خسارت های انسانی و اقتصادی فراوان و عوارض روانی دهشتبار عبور کرده،باید از کم مدارایی گذشتگان درس بگیرد و گفتگو را سرلوحه ی روابط بین کشورها قرار دهد.
یوان چوانگ ،سیاح معروف چینی در قرن هفتم میلادی که ایام صدر اسلام هم بوده،سفرنامه ای دارد که سفرش به هندوستان آن زمان را به نگارش درآورده است.او در هند با تعصبات مذهبی اهالی هند مواجه می شود و قرار می گذارند که در چادری با روسای سایر مذاهب گفتگو کنند تا مستمعین ،خود قضاوت کنند که کدامیک برحق بوده است.
او مواردی از استدلال های خود را بر لوحی می نویسد و زیر آن هم اضافه می کند،هرکسی بتواند در اینها،یک استدلال نادرست بیابد و آن را بتواند رد کند ، می تواند سرم را از تن جدا کند!
او در سفرنامه اش نوشته که مباحثه آنها، هجده روز ادامه داشته و او به تمام ایرادات جواب داده است و تمام مرتدان را گیج کرده است.اما او نوشته که مباحثه کنندگان با آتش زدن چادرش،به مباحثه پایان داده اند.
پس از این اتفاق،او پس از سه سال سفر،به چین برمی گردد.
تجربه چوانگ به ما می گوید که اگر کسی بخواهد اعتقادات دینی کسانی را با گفتگو عوض کند،چادرش را آتش زده خواهد شد!
ولی این نیست. تاثیر آن مباحثه و گفتگو،بی شک در روابط مردمان چین و هند،کم تاثیر نبوده است و آنها به نسبت سایر ملل،همسایگان مسالمت جوتری برای هم بوده اند.
وقتی اسپانیایی ها به آمریکای لاتین ،نیروی استعمارگر اعزام کردند، همراه سربازان،کشیش هم بود. این ترکیب به خوبی کار کرد. مثلا در پرو و بولیوی،شاه را گرفتند و به زیر تازیانه قرارش دادند. درخواست فرمانده اسپانیایی این بود که باید دو سه خانه پر از نقره شود و یکی دو خانه هم پر از طلا ،تا شاه آنها را که فرد مقدسی هم بود،از زیر شکنجه دور کند. کشیش همراه ارتش اسپانیا،مردم را دعوت به حضور در کلیسایی کرد که به سرعت ساخته بودند و با گچ،دیوارهایش را سفید کرده بودند.او در موعظه اش مردم را نصیحت کرد که برای دورماندن از ظلم فرمانده،مجسمه های مقدس نقره ای و طلایی شان را که تمثال خدایشان بود را ذوب کنند و هر چه زودتر آن خانه های مد نظر فرمانده ی ظالم ! را پر از طلا و نقره کنند تا شاه که نماد روحانیت مقدس آنها بود را آزاد کنند. و وقتی مردم چنین کردند،او از آب و شراب مقدس،به شاه آنها خوراند و از رافت کلیسا گفت.شاه و همه اهالی، هم زبان اسپانیایی را بجای زبان شان برگزدیدند،هم دین شان را و هم نحوه زندگی شان را بر اساس آنچه اسپانیایی ها می خواستند،تنظیم کردند.
این هم یک تجربه دیگر از برخورد تمدنی است.
اما حقیقت این است که روشنایی باورها،و پذیرش دین راستین، نیازی به جنگ ندارد. کاش روزی گفتگو جایگزین جنگ شود.