♟️سه راهی شاه تقی

📘📘📘

سه راهی شاه تقی در مسیر مشهد به تربت و بیرجند،یا مشهد به نیشابور قرار دارد. در سه راهی شاه تقی مسیر مشهد-نیشابور،از مسیر مشهد-بیرجند و بطور کلی جنوب،از هم جدا می شوند. دو سه بار من در سه راهی شاه تقی ،منتظر اتوبوس شده ام. یک بار وقتی در روزهای آخر سال ۱۳۵۵ می خواستم از مشهد به بیرجند بروم،بلیط اتوبوس بیرجند گیر نیاوردم،با اتوبوس های مشهد-نیشابور تا سه راهی شاه تقی رفتم و در آنجا منتظر ماندم تا از مسیر تهران به سمت بیرجند اتوبوسی برسد و مرا سوار کند. یکبار هم با اتوبوس تهران-مشهد مسافرت کردم و در سه راه شاه تقی پیاده شدم تا اتوبوس هایی که از سمت مشهد به بیرجند می رفتند،مرا سوار کنند.

این حرفها را نوشتم تا مقدمه ای باشند برای بیان یک واقعه ی تاریخی که سه راه شاه تقی در آن جایگاهی برای خود دارد.

در شب اول ژانویه سال ۱۹۲۸ میلادی ( ۱۳۰۶ شمسی در زمان رضاشاه) ،بوریس باژانوف،منشی استالین،همراه با ماکسیموف( که مامور گ.پ.او بوده و کارش زیر نظر داشتن باژانوف بوده)، از مرز ترکمنستان و روستای لطف آباد از شوروی فرار می کند و در روستای لطف آباد ایران،خودش را تسلیم مقامات ایرانی می کند. او را به مشهد می آورند. خودش نوشته که می خواسته اند او را به تهران ببرند،اما طی ملاقاتی که با امیر لشکر خراسان داشته، نقشه ی دیگری طرح می شود. (اگر چه مطالبی که باژانوف در مدت یک ماهی که از مرز ترکمنستان وارد ایران شده و در اوایل ماه فوریه از مرز دزداب(زاهدان) و با شتر وارد هندوستان تحت کنترل انگلستان شده، نوشته،به نظر منطقی به نظر نمی رسند و خواننده ی کتاب خاطرات باژانوف احساس می کند که او به تعمد تلاش دارد آدم هایی را به او کمک کرده اند ،را به نوعی ردگم کند.)

بدون ورود به آن بخش از حرفها،اجازه دهید، مطالب خودش را در اینجا بیاورم( باژانوف در مورد ملاقات خودش با امیرلشکر خراسان، مطالبی هم در مورد تیمورتاش گفته که آن را بطور مجزا بیان خواهم کرد):

" اندکی بعد فرمانده لشکر خراسان اعلام داشت که در انتظار من است.می دانستم که فرمانده لشکر خراسان پیش از جنگ جهانی اول در آموزشگاه نظامی روسیه تحصیل کرده است.رفتارش همانند افسران روسی بود.وی زبان روسی را نیک می دانست.در ضمن وی از نزدیکان شاه( رضاشاه ) بود.

به او گفتم محتمل است دولت مرا به تهران فرا خواند و تحویل بلشویکها بدهد.فکر می کنم این اقدام مورد تایید شما باشد.

امیرلشکر گفت که این امری سیاسی و مربوط به مسوولان سیاسی است....

گفتم آیا ممکن است خواهشی از شما بکنم.گفتم گمان کنم به هنگام سفر،افراد مسلح شما مرا مشایعت و همراهی خواهند کرد.

امیرلشکر این نکته را تایید کرد و گفت یک استوار و چهار سرباز ارتش همراه شما خواهد بود.

گفتم آیا می توانم از شما خواهش کنم هر پنج نفر را که همراه من روانه می کنید بی سواد باشند؟

امیرلشکر لبخندی زد و گفت ،در ایران که هشتاد درصد آن بیسواد هستند،این کار دشوار نیست.

چند روز بعد من و ماکسیموف همراه یک استوار و چهار سرباز با اتومبیل از مشهد خارج شدیم و در راهی که به سمت جنوب امتداد داشت،حرکت کردیم. در فاصله چهل کیلومتری مشهد، سه راهی وجود دارد . جاده ی سمت راست به تهران منتهی می شود،ولی جاده مستقیم همچنان در جهت جنوب است و به دزداب(زاهدان) منتهی می گردد که هم مرز هندوستان است.

من گفتم بهتر است از جاده جنوبی برویم. استوار ارتش با ابراز شگفتی گفت : " به من گفته اند که به تهران خواهیم رفت."

من اظهار داشتم از این رو مقصد را تهران اعلام کردند تا بلشویکها گمراه گردند و از پیگرد آنها مصون بمانیم.

استوار ارتش که دست و پای خود را گم کرده بود،نمی دانست چه بکند. از او پرسیدم:

آیا نامه ی سربسته ای همراه داری؟

استوار پاکتی از جیب بغل خود بیرون آورد. گفت آری.

به او گفتم عنوان نامه به نشانی مقامات دولتی در دزداب است.

استوار گفت؛ ولی من سواد ندارم.

گفتم نامه را به یکی از سربازان بده تا بخواند.

سربازان هم همگی بیسواد بودند.

گفتم، در این صورت من مسوولیت را برعهده می گیرم و ما از آن سه راهی به سمت جنوب و دزداب رفتیم.