خورخور خواب
♟️خورخور خواب
🌈🌈🌈
خورخور کردن در خواب هم برای خود فرد خوابیده،خوابی راحتی در پی ندارد،اگر چه ممکن است به دلیل خستگی در خوابی عمیق باشد و خود همین خستگی هم می تواند خورخور به همراه بیاورد و هم برای دیگرانی که به مقتضای سفر،در همان خوابگاه باشند،بسی آزار دهنده است.
خورخور در خواب، شاه و گدا هم نمی شناسد، اگر چه ممکن است نزد فقرا بدلیل لاغرتر بودن کمتر از اغنیا باشد.
اجازه دهید به این بهانه، سری به شاهنامه فردوسی بزنیم و از پذیرایی یک روستایی از بهرام گور یاد کنیم. در خانه ای که بهرام گور رفته،وضع چنین بوده است:
درین خانه درویش بد میزبان
زنی بینوا،شوی پالیزبان
بهرام گور قصد شکار می کند و :
بهار آمد و خاک شد چون بهشت
به روی زمین،بر هوا لاله کشت
همه بوم ها پر نخجیر گشت
به جوی آب ها چون می و شیر گشت
بگفتند با شاه بهرام گور
که شد دیر، هنگام نخجیر و گور
چنین داد پاسخ که مردی هزار
گزین کرد باید، زلشکر سوار
از ایدر سوی تور باید شدن
در آنجا به نخجیر، ماهی بدن
معلوم شد که آنهایی که بهرام گور را تهییج به شکار می کرده اند،مثل آن شعر رودکی که آوا می دهد بوی جوی مولیان آید همی،آنها هم به بهرام می گفته اند که برای شکار گور و نخجیر دارد دیر می شود و در عین حال ،شدت تغییر اقلیم و میزان دست درازی بشر را بر حیات جانوری و گیاهی می توان در این شعر فردوسی دید و البته من از از این مصرع فردوسی خیلی حظ بردم:
"به روی زمین بر هوا ،لاله کشت"
بهرام گور در مسیر حرکت به توران با آن گروه شکارچی همراهش و پس از شکار یک اژدها به جایی می رسند:
چنین تا به آباد جایی رسید
زهامون سوی در سرایی رسید
زنی دید بر کتف او بر سبوی
زبهرام خسرو بپوشید روی
در بسیاری از روستاهای بیرجند تا زمان پهلوی دوم،زنان به همین طریق ،آب مصرفی خانواده را حمل می کرده اند و هنوز هم در بعضی روستاهای بیرجند و سیستان و بلوچستان وضع به همان روال دوره ی بهرام گور است.
آنها از اسب بهرام گور و خودش پذیرایی می کنند.
حصیری بگسترد و بالش نهاد
به بهرام بر آفرین کرد یاد
بیاورد خوانی و بنهاد راست
برو تره و سرکه و نان و ماست
فصل بهار بوده که اگر چه زمین سبز و خرم است ،ولی برای سفره روستایی هنوز،بجز ماست و شیر ،تغییری بوجود نیامده است.
بخورد اندکی نان و نالان بخفت
به دستار چینی رخ اندر نهفت
میزبان به جز همان حصیر که زیر پای بهرام پهن کرده،چیزی نداشته است و بهرام برای اینکه خوابش ببرد،صورت خود را با یک دستمال چینی ،لحاف کرده است.
و آنچه می خواستم بگویم،گفته شد:
بخورد اندکی نان و نالان بخفت
می خواستم بگویم که خورخور خواب را، بهرام گور هم داشته است. و خوش بحال آنها که این خورخور را ندارند!