♟️ در شهر
🔏
امروز صبح در اداره مسکن و شهرسازی کاری داشتم.چون در حد یک سوال بود، بجز مدتی منتظر ماندن تا کارمند مربوطه، پیدایش شود و نهایتا آمد و گفت که نامه را ارسال کرده، کارم تمام شد.
این اداره راه و شهرسازی و وزارت بالادستی اش، نمی دانم چرا راه و مسکن را در یک وزارتخانه آورده اند؟
مباحث‌مجلس را در آن زمان و در خصوص این ادغام شنیده ام ، اما کماکان درکش نمی کنم. شاید دلیلش این باشد که کارشان در حوزه مهندسی عمران است!، هر چند که حوزه مسکن و شهرسازی بخش عمده کارش، الان حضور در دادگاه هاست و راه هم بیرون از شهر است!!
معمولا تصمیماتی اجرایی را که باید در حوزه مسکن بگیرند، از مسیر حکم دادگاه می گذرند.
شاید روزی برسد که کسانی درک کنند که حوزه راه و مسکن خیلی از هم متفاوتند.
بگذریم.
از مسکن و شهرسازی که بیرون آمدم، جلوی یک نانوایی بربری توقف کردم تا یک نان بگیرم.
چند نفر در صف بودند.
یک آقایی آمد و از من پرسید، شما نفر آخر هستید؟ گفتم بله، اما چون یک نان می خواهم بگیرم، زودتر نوبتم می رسد.
گفت؛ کارت بانکی ندارم، جیب های کاپشن اش را گشت و دو تا اسکناس دو تومانی پیدا کرد و به سمت من داد که برای او هم با کارت بانکی خودم نان بگیرم.
پول را نگرفتم. گفتم اگر بخواهم سه نان بگیرم باید در نوبت بایستم و یک نان خودم را الان نوبتم هست. مجددا و در حالی که از سرمای هوا می لرزید گفت من کارگر روزمزد هستم و دیروز هم کار گیرم نیامد. امروز هم دیگر امیدی نیست که کاری به من رجوع شود. بگویم که آن میدان، میدانی است که کارگران روزمزد می ایستند تا کسی بیاید و‌آنها را برای کاری اجیر کند.
پرسیدم، دستمزد شما در روز چقدر است؟ گفت چهارصد هزار تومن، اما در ماه فقط چند روز کار گیرم می آید.
در نوبت یک نفره نان نگرفتم و نوبتم که شد سه نان گرفتم تا دو تایش را به او بدهم. یک احساس هم ذات پنداری کلافه کننده ای به من دست داد.
دو تا نان را که گرفت، دو تومنی هایش را به سمت من دراز کرد، نگرفتم. مثل بچه ها خوشحال شد.
در این روزهای سرد‌ ، خانواده او چه می کنند؟