♟️من و لیانا
🌾🌾🌾🌾
دوشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۲
لیانا با یک تیپ خوشگل از مدرسه آمد. دوشنبه ها ورزش دارند و لیانا با لباس ورزشی به مدرسه رفته بود.
در مسیر رسیدن به خانه ، پرسیدم قصه؟، و گفت باشه.
همان قصه روز قبل را تعریف کردم. قصه درخت کج جنگل ابر را. برای درخت کج جنگل ابر می خواهیم یک مجموعه قصه درست کنیم.
وقتی به خانه البرز رسیدیم، جودی کیف لیانا را نگاه کرد. غذاهایش را نخورده بود. چیس خوشمزه ای برایش درست کرده بودند با کتلت. به چیپس اش سس زدیم و خورد. بعد جودی برایش کوکوی سبزی درست کرد. این سبزی را از باغ چیده ام. برگ لبو، اسفناج و چند سبزی محلی که در باغ هستند.
لیانا چیپس هایش را که خورد، رفت داخل آشپزخانه تا با جودی صحبت کند.او یک خیار به لیانا داد تا بخورد و کوکوی سبزی آماده شود. لیانا گرمکن ورزشی اش را خواست از تن بیرون بیاورد.چون خیار توی دستش بود، دستش در آستین گیر کرد. به لیانا گفتم در آفریقا، وقتی می خواهند میمون بگیرند، داخل یک سوراخ چند گردو می اندازند. میمون ، دستش را داخل سوراخ می کند و گردوها را می گیرد. میمون دستش را با گردوهای درون آن مشت می کند، اما دستش از سوراخ بیرون نمی آید و گیر می کند. و میمون به عقلش نمی رسد که باید دستش را باز کند تا بتواند فرار کند. اینطوری میمون را می گیرند و طنابی دور گردنش می اندازند و میمون را صاحب می شوند.
لیانا گفت، الان من کار میمون را کردم؟
گفتم ،بله! خندیدیم.
لیانا گفت بریم آفریقا و با گردو میمون بگیریم.
لیانا که چند حیوان خانگی دارد، میمون هم می خواهد.