شطرنج
♟شطرنج
🌈🌈🌈
شطرنج بازی می کنم
شطرنج یک دقیقه ای
با حریفی از یک گوشه ی دنیا
من سفید و او سیاه.
در شطرنج یک دقیقه ای
اگر مهره ات سیاه باشد،
شانس بردت بیشتر،
من اینطور فکر می کنم.
شنیده ام که می گویند بزرگان سیه مهره بازی کنند،
نه، منظورم این نبود.
سیاه که باشی
به اندازه یک حرکت،
در شطرنج یک دقیقه ای جلو هستی
و
شانس بردت بیشتر .
بر صفحه موبایل تمرکز دارم
تا فورا جواب حرکت حریفم را بدهم.
پشه ای که بی حرکتی و بی دفاعی سر و صورتم را فهمیده
نیشم می زند
حواسم پرت می شود.
شطرنج یک دقیقه ای
حواس پرتی سرش نمی شود.
دارم می بازم
پشه باز نیش می زند
این بار گوشم را.
موبایل را کنار می گذارم
بازی را رها می کنم
پشه از مقابل چشمانم در پرواز است
با دو دست چنان ضربه می زنم
که پشه،
پوست و پای و بالش
با خون من که در شکمش بود
دستانم را نیازمند شستشو می کند.
چه کسی
مرگ پشه را
به من نهی خواهد کرد؟
من دستانم را
با افتخار می شویم!
پشه ی مزاحم شطرنج یک دقیقه ای من
نیست شده است.
و شطرنج یک دقیقه ای را باخته ام، من
حریفم، استیکر یک بادمجان برایم فرستاده!
از بردش مشعوف است.
او شطرنج یک دقیقه ای را
در پناه پشه ای که بر من می تاخت برده است.
من، در این گوشه ی دنیا
حریفم در گوشه ای دیگر
و پشه؛
معمای بازی ما را حل کرد
و او گمان می کند
براستی اوست که برده است
بادمجان این را می گوید
و من گمان دارم که پشه
دلیل آن اتفاق بود.
چه کسی این را خواهد فهمید؟
به گمانم هیچکس!
اصلا شطرنج یک دقیقه ای من
چه اهمیتی داشت؟
فلسفه ی غریبی است
زندگی!