انسان، انسان نبود
پونه ای در کنار برکه آب
عطر سرمست کننده ای داشت.
شرشر جویبار
موسیقی آب را به طبیعت می داد.
آب بر کف جویبار
بوسه بر خاک می زد،
بر دامنه کوه
شقایقی به خورشید سلام می داد،
کبکی خرامان می دوید،
خرسی با سه توله اش در آن دور
آرام اما ناآرام ره می پبمود
از دامنه کوه که بالاتر رفتیم،
چتر ابر
بر روی درختان جنگل هیرکانی
دریایی ساخته بود،
جلوه اش و حرکتش در باد
موجی بر مخمل درختان بود،
پرندگانی در لابلای بوته ها
دم می جنباندند و با هم
نجوای عاشقانه ای داشتند.
و من
به اخبار جنگ می اندیشدم
و به آدم هایی که توسط آدم ها در آن روز کشته شده بودند.
هفتصد تا
بیشترشان کودک،
چرا؟
با خود می اندیشیدم
که ابر و آسمان،
که جنگل و درخت،
که کبک و خرس
که جویبار و زمزمه اش
همه، همان اند که بوده اند،
اما من، انسان را
در نارامی خرس در کنار توله هایش
دیدم.
من انسان را
در دور شدن دم جنبانک و کبک
از خودم دیدم،
من انسان را
در گل آلود شدن کف جویبار
وقتی که آب با خاک هم آغوش بودند
و
من دستم را در جویبار فرو بردم
دیدم.
جویبار و آب
جنگل و ابر
پرنده و آسمان
و ...
همانها بودند که بوده اند
اما انسان
آن نبود که بوده
آن نبود که باید باشد
انسان، جنگ بود،
انسان، لگدی بود که بر تن سبزه می خورد،
انسان، انسان نبود.