من و لیانا
♟️من و لیانا
دوشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۲
ساعت ده و نیم منیره زنگ زد وگفت، از مدرسه زنگ زده اند که لیانا گوش درد دارد. آیا الان می توانید، بروید او را بیاورید؟ فورا به مدرسه رفتم. یک خانمی که کمتر او را دیده بودم و یا دیده بودم اما در ذهنم نبود؛ معمولا از این اتفاقات برایم می افتد که کسی را می بینم ، اما در ذهنم حک نمی شود.خودم به خود می گویم، می بینم و نمی بینم؛ با اندکی بدعنقی معمول ناظم ها! گفت ما که زنگ نزدیم. گفتم حتما کسی زنگ زده، حالا شما نبودید کسی دیگری حتما بوده. به یک خانم دیگری که از او کوچکتر بود، گفت برو از خانم حسین پور بپرس. این خانم حسین پور معلم کلاس لیاناست.با اندکی تاخیر اما با لیانا آمد. آن خانم اولی کماکان با نوعی نگاه مشکوک نگاه می کرد.در دل به او خندیدم و البته به نقش منفی یی که دارد آرام آرام یاد می گیرد، افسوس خوردم.
لیانا گفت که دیشب گوشم خیلی درد می کرد و نمی توانستم بخوابم. از لیانا پرسیدم، کجا برویم؟(منیره چون شب کار بود، الان خانه است)لیانا گفت پیش جودی برویم. به منیره زنگ زدم و خود لیانا به مامانش گفت. برای لیانا مقداری لیمو و شلغم خریدم.در راه یک موز خورد و یک داستان کوتاه هم برایش تعریف کردم.
داستان این است:
"در کنار یک شهر جنگلی یک پسری که اسمش سورنا( اول گفتم سورن، لیانا گفت خونه سورن که کنار جنگل نیست، و گفتم سورن نبود، سورنا بود) بود، با پدر و مادرش زندگی می کرد. سورنا یک سگ داشت که اسمش جکی بود. یک روز جکی با دمش به در خانه ضربه می زد. سورنا دم در رفت و دید که یک پاکت بزرگ پستی دم در خانه است. روی پاکت را نگاه کرد، دید گیرنده پاکت را سورنا نوشته اند. سورنا تعجب کرد.با خودش فکر کرد که چه کسی برای او این پاکت را فرستاده است. سمت دیگر پاکت را نگاه کرد، دید فرستنده نامه، زمین است. سورنا بیشتر تعجب کرد. پاکت را داخل خانه برد و آن را باز کرد. داخل پاکت یک سنگی بود که برق می زد و یک نوشته در کنار آن بود. سورنا نوشته را برداشت و خواند. روی کاغذ اینطور نوشته شده بود:
از :مادر زمین
به: سورنا کوچولو
درود. من این سنگ را برایت می فرستم. آن را داخل آبهای آلوده و کثیف دریاچه کنار منزل تان بینداز. آب تمیز خواهد شد.بعد از تمیز شدن آبها، من از تو خواهش می کنم که مراقب آن دریاچه باشی و به همسایه های کنار دریاچه بگو که آشغال های خود را به درون آب دریاچه نیندازند و آب را کثیف نکنند.
با تشکر/مادر زمین
سورنا نامه را تا زد و در کنار کتابهایش گذاشت. سنگ را برداشت و با مادرش به کنار دریاچه رفت، با اندکی دلواپسی آن را به درون آب دریاچه انداخت. بعد از گذشت چند دقیقه آب دریاچه که رنگ کثیف و سیاهی داشت، شفاف شد و به رنگ آبی درآمد. سورنا با خوشحالی به خانه برگشت و از آن روز به همه بچه ها، پدر و مادرش می گفت که ما نباید آب را کثیف کنیم و نباید به درون دریاچه آشغال بیندازیم.
یک روز که سورنا در خانه بود، جکی دوباره با دمش به در زد. سورنا رفت تا ببیند که چرا جکی دمش را به در می زند. دید یک کارتن پستی کنار در هست. به کارتن نگاه کرد.روی کارتن نوشته شده بود،
گیرنده: سورنا
فرستنده: مادر زمین
سورنا با خودش گفت حتما زمین دوباره برایم سنگ سحرآمیز فرستاده است. کارتن را به خانه برد و آن را باز کرد.
سورنا با تعجب دید که زمین برایش یک نامه نوشته و از او تشکر کرده و گفته است که چون تو مواظب آبها هستی ، برایت چند کتاب به عنوان هدیه می فرستم. کتابها را بخوان ، داستانهای جالبی در آنها نوشته شده است.
سورنا از این هدیه زمین خیلی خوشحال شد."
با لیانا به خانه رفتیم، لیانا غذا خورد، و قصه گوش درد خود را برای جودی تعریف کرد.لیموترش خورد و خوابید. چون ساعت ۴ باید او را پیش دکتر می بردند به منیره زنگ زدم که چون لیانا خواب است برای یک ساعت و نیم بعد، وقت دکتر بگیر.و قرار شد سیاوش بیاید و با لیانا بروند.