مرگ پرنده ای کوچک
♟️
کودکی که نامش را
بر کف پایش نوشتید؛
و بدن مچاله شده اش،
در نهیب جنگ شما،
به گور سردی رفت؛
را آرزوهایی در سر بود.
آرزوهای بزرگ آن پرنده کوچک
در میانه خشمی که بر هم داشتید
سوخت.
تا کی؟
زمانی برای پایانش تعیین کنید.
مرگ آن پرنده کوچک
آیا به فهم می اید؟
چشمی که باید به خنده باز می شد ،
بر این دنیا؛
با پتک جنگ شما
چون سنگی که بر چشم بادام می کوبند،
از دیدن جهان دورش کردید.
آیا خدا خواهد بخشید؟
به او چه خواهید گفت؟
بدانید،
حق او این نبود.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۴۰۲ ساعت 17:51 توسط غلامرضا طالبی
|