♟️شوخیهای توی کوچه و بازار
🌾🌾🌾
امروز صبح پاکتی را که باید برای دوستی به تهران می فرستادم، به ترمینال بردم تا با اتوبوس برده شود. هفتاد هزار تومان گرفت. وزن پاکت با آن هفتاد هزار تومن برابر بود!
چون ساعت ۷ به ترمینال رفته بودم، تصمیم گرفتم صبحانه،کله پاچه بخورم.صاحب کله پاچه ای که قبلا هم برای خوردن کله پاچه به آنجا رفته بودم، از من پرسید، گوشت چه برایتان سوا کنم؟ گفتم به انتخاب خودتان.
راستش اصلا جزئیات کله پاچه را خوب نمی شناسم.
شاگردش که پسرش هم هست ، پرسید پاچه هم باشه؟
گفتم؛ بله.
با خوشحالی به پدرش گفت، پاچه هم بذارید.فهمیدم احتمالا عده زیادی پاچه خوار! نیستند. این فکر باعث شد که به شوخی از شاگرد کله پاچه ای پرسیدم. الان دیگه همه پاچه خواری می کنند؟حالا چرا من پاچه کله پاچه را نخورم؟ خندید و گفت؛ بله.
پدرش که این حرف را شنید، یک شعری خواند که خیلی هم شعر نبود با این مضمون که ای گوسفند عزیز، ما طالب پاچه تو قربون سر و دست و‌کله پاچه تو. و گفت ، بله اقا؛این شعر را رضاشاه وقتی به یک‌کله پاچه ای رفته، خوانده است، پاچه خیلی خوبه و پاچه خواری هم خوبه!ما که یه عمریه پاچه خواریم!
گفتم وقتی سعدی ما پاچه خواری می کنه و پاچه خواریش هم به نفع خودشه و هم به نفع شیراز، خب بقیه ما هم یاد می گیریم.
پرسید سعدی هم پاچه خواری می کرده؟
گفتم ، حتما اون شعر معروف سعدی را شنیده اید که می گوید:
گلی خوشبوی در حمام روزی
رسید از دست محبوبی به دستم
بدو گفتم که مشکی یا عبیری
که از بوی دلاویز تو مستم
بگفتا من گلی ناچیز بودم
ولیکن مدتی با گل نشستم
کمال همنشین در من اثر کرد
و گرنه من همان خاکم که هستم.
کله پاچه ایی پرسید، سعدی این شعر را مگر برای محبوبش نگفته؟
گفتم ‌ ،سعدی وقتی گلستان را می نویسد، می گوید که اگر نام من در افواه عوام افتاده ، به این دلیل است که خداوند جهان و قطب دایره زمان و قائم مقام سلیمان و ناصر اهل ایمان اتابک اعظم مظفرالدنیا و الدین" ابوبکر سعدبن زنگی" ظل الله تعالی.... به عین عنایت نظر کرده و تحسین بلیغ فرموده و عوام به محبت او گراییده اند که الناس علی دین ملوکهم.
کله پاچه ای گفت اینها که گفتی یعنی چه؟
گفتم ، سعدی یک کامیون لقب به اتابک مظفرالدین ابوبکر پادشاه آن زمان پارس داده است ، تا بگوید که اگر کسی نوشته های مرا می خواند و اهمیت می دهد ‌ بواسطه توجه پادشاه است والا من(سعدی) خاکی بیش نیستم و البته چون سعدی آدم گرم و سرد روزگار چشیده ای است، حتی نمی گوید همان خاکم که بودم، می گوید الان هم خاک هستم.سعدی سرنوشت برمکیان را در تاریخ ایران خوانده و می دانسته است که اگر جعفر برمکی برای خوشایند هارون الرشید، روزی پا بر دوش هارون الرشید می گذارد تا سیبی بچیند، خیلی زود کله پایش می کنند. لذا سعدی نمی گوید خاک بودم ، می گوید الان هم خاک هستم و فقط دعا می کند که ایزد تعالی خطه پاک شیراز را به هیبت حاکمان عادل( که منظورش اتابکان هستند) و همت عالمان عامل تا زمان قیامت در امان سلامت نگه دارد.
لذا تعریف و تمجیدهای سعدی که حالا در این فضای کله پاچه خوری، گفتیم پاچه خواری! ناشی از دوراندیشی و شناخت تاریخ این کشور است.
🖍غلامرضا طالبی