♟️من و لیانا
🌾🌾🌾
پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۲
امروز منیره صبح کار بود و سیاوش حول و حوش ساعت ۱۰ لیانا را به خانه البرز آورده که آن موقع من خانه نبودم.ظهر که به خانه رفتم، لیانا سرماخوردگی اش بیشتر شده بود و اندکی کم حوصله بود.خوابش می آمد، اما نخوابید. با هم و با خمیر چند کلمه مثل اسب /سبد/داس/رسد/درست کردیم.حوصله درست کردن کاردستی نداشت. منیره زنگ زد که من خونه مادرم هستم و لیانا را آنجا بیاورید. چون یکی از خاله های لیانا آمده، دوست داشت زودتر برود‌.ساعت چهار بعد از ظهر لیانا را بردم. در راه از لیانا پرسیدم دوست داری یک قصه برایت تعریف کنم. گفت بله.
گفتم یک قصه برایت تعریف می کنم که اسمش " معمای مامان سورنا" هست. گفت همون قصه ای که دیروز تعریف کردی نیست؟
گفتم نه‌ یک قصه دیگریه.
"" یکی بود یکی نبود. یک روز سورنا که مشق های مدرسه اش را انجام داده بود و بازی هم کرده بود، رفت پیش مامانش و بهش گفت، مامان حوصله ام سر رفته، چکار کنم؟
مامانش گفت؛ یک معما برایت طرح می کنم، سعی کن جوابشو پیدا کنی.
معما این است:
یک خانه گرد قرمز رنگ که داخلش ستاره است و خوشمزه هم هست.
سورنا رفت پیش دوستش، آیدا و از او پرسید تو‌ می دونی یک خانه گرد قرمز که خوشمزه است و داخلش هم ستاره است، چیه؟
آیدا گفت: نمی دونم. اما بیا بریم پیش بابام و از او بپرسیم. آیدا و سورنا پیش بابای آیدا رفتند و معما را از او پرسیدند. پدر آیدا پاسخ معما را نمی دانست، اما گفت پیش بابابزرگ آیدا بروید، او حتما جواب معمای شما را می داند. دو تایی پیش بابابزرگ آیدا رفتند و از او پرسیدند که خانه گرد قرمز رنگ که خوشمزه است و داخلش هم ستاره هست ،چیه؟
بابابزرگ آیدا هم جواب معما را نمی دانست.
آیدا و سورنا داشتند سوال را با هم تکرار می کردند که باد صدای آنها را شنید و گفت من جواب معمای شما را می دانم.
سورنا گفت، جوابش چیه؟
باد گفت دو تایی با من بیایید تا به هر کدام از شما یکی از آن خانه های قرمز خوشمزه را بدهم.
باد، سورنا و آیدا را سوار کرد و به باغی که نزدیک باغ پدر آیدا بود ، رفتند. در آنجا باد یک درخت سیب قرمز به آنها نشان داد و گفت: آنچه دنبالش می گردید، همین سیب ها هستند. گرد هستند، قرمز هستند، خوشمزه اند و داخل آنها هم دانه سیب است که ستاره های آن هستند. آیدا و سورنا، سیب ها را گرفتند و باد به آنها گفت، بخورید تا ببینید که چقدر خوشمزه هستند.
وقتی آیدا و سورنا به سیب های خود گاز زدند، خندیدند و گفتند، واقعا این سیب خوشمزه است.
بعد سورنا پیش مادرش رفت و به او گفت مامان من جواب معما را پیدا کردم.
مادر سورنا گفت، جواب معما چه بود؟
سورنا گفت، چشم هایت را ببند تا معما را به تو بدهم.
مامان سورنا چشم هایش را بست و سورنا سیب را در دست مامانش گذاشت.
مامانش گفت:
آقا سورنا! اینکه گرد نیست.
سورنا گفت؛ برای اینکه خوشمزه بودن خانه گرد قرمز را امتحان کنم، نصفش را خورده ام.مامانش چشم هایش را باز کرد و با خوشحالی گفت، سورنا، آفرین معما را خوب حل کردی.
به لیانا گفتم قصه تمام شد.
لیانا گفت من از فردا می خوام خانه گرد قرمز بخورم.
به خانه مامان منیره رسیدیم و داستان پنجشنبه ما تمام شد.
الان که اینها را می نویسم جمعه است و چون خاله لیانا مهمان شان بوده، لیانا امروز نیامد.