من و لیانا
♟️من و لیانا
سه شنبه ۱۶ابان ۱۴۰۲
امروز وقتی به مدرسه لیانا رفتم که او را به خانه شان ببرم ، مادرش زودتر رفته بود و لیانا پشت یک ماشین قایم شده بود و مرا ترساند. حرکتش جالب بود.امروز فقط در فاصله زمانی مدرسه تا خانه ، مهمان حضور لیانا بودم.
او همه تکالیف و کارهای مدرسه را در کلاس انجام داده بود و به همین خاطر تکلیفی به خانه نیاورده بود.اما ساندویج اش را نخورده بود.باید برای این مورد هم فکری بکنیم. خانم معلمش یک کاغذ را بصورت پاکت درست کرده بود و روی آن حرف م و ما را نوشته بود. داخل آن پاکت هم یک ماسک بود. م مثل ماسک. از اینکه معلمش به روندی که برای آموزش لیانا پیشنهاد داده بودیم، عمل کرد، در دلم خیلی خوشحال شدم.
من کمال گرایی در تربیت و آموزش بچه ها را نمی پسندم. وقتی از بچه ها انتظار داشته باشیم که بهترین باشند، لباس شان را اصلا کثیف نکنند، یا چیزی را در مدرسه فراموش نکنند؛ و اصطلاحا بدون خطا باشند و یکسری باید و نباید به آنها گفته شود، بار مسئولیتی آنها زیاد می شود و استرس بی موردی به آنها وارد می شود. در مورد لیانا اکنون خوشحالم که بدون اصرار بی مورد برای انجام تکالیف و با یک مشوق کوچولو که معلم در کلاس به او می دهد و اندکی توجه که بیشتر از قبل به او می شود، در کلاس همکاری دارد.
در واقع معلم سال اول اگر درس را به بازی تبدیل کند و دانش آموز را نقش معلمی بدهد، که لیانا هم خیلی دوست دارد، کار یادگیری آسانتر می شود.