من و لیانا
♟️من و لیانا
🌾🌾🌾
شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۲
ساعت ۱۳ به مدرسه لیانا رفتم.مثل همیشه دیر آمد.سرحال و با انرژی بود.
سوار ماشین که شدیم، از لیانا پرسیدم تا به خانه البرز برسیم یک قصه تعریف کنم.
گفت، بله.
موزش را بهش دادم و گفتم تو موزت را با سرعت بخور، من هم قصه ات را می گویم.
قصه امروز ما " درخت کج جنگل ابر" نام دارد.
یکی بود یکی نبود. در کناره های جنگل ابر یک درخت بزرگ و کهنسال وجود دارد. این درخت قبلا نهال کوچکی بود که دلیلی کج شده است. در یک فصل بهار که این درخت هنوز جوان بود، باران های زیادی بارید و بادهای شدیدی هم می وزید.یک روز یک روباه ، سنجابی را در نزدیکی این درخت دید و او را دنبال کرد تا بگیرد. سنجاب از ترس اش به بالای این درخت که هنوز نهال کوچکی بود، رفت. روباه هم خواست با سرعت او را بگیرد و از تنه آن نهال بالا رفت. چون نهال کوچک بود و زمین هم از باران های زیاد خیس شده بود،با فشار وزن روباه بر روی نهال، تنه آن خم شد.
یک چوپانی که یک گله سیصد تایی بز و گوسفند داشت، همیشه گله اش را به آنجا می برد تا علف بخورند. در حاشیه جنگل، درخت کم و علف فراوان بود و خیلی هم خوشمزه بودند.
چوپان یک پسری داشت که اسمش جعفر بود. جعفر هم به پدرش کمک می کرد.یکبار که در اواخر فصل بهار گله شان را به آنجا برده بودند، جعفر ، شاخه های نهال را از جایی که کج شده بود و به زمین نزدیک تر بودند، گرفت و برای بزغاله اش، تعدادی از برگهای نهال را چید. جعفر هر وقت که گله را به آنجا می بردند، اینکار را می کرد و باعث شده بود که تنه نهال بیشتر کج شود. این نهال کج ، آرام آرام بزرگ شد و شاخه های بلند و انبوهی پیدا کرده بود."
وقتی به فروشگاه رسیدیم، پیاده شدم که خرید کنم، لیانا اعتراض کرد که من می خواهم پیش مامانم برم. به لیانا گفتم مامانت هنوز سرکار است. تلفن زدیم و با منیره صحبت کرد و آرام شد.
به خانه البرز رفتیم، لیانا غذا خورد و گفت که خانم معلم شان گفته یک جعبه خلاقیت درست کنید و کلماتی را که یاد می گیرید، روی کاغذ رنگی بنویسید و داخل جعبه قرار دهید. با هم برایش یک جعبه درست کردیم .روی جعبه را کاغذ رنگی چسباندیم و تقریبا همه کلماتی را که تا کنون در دفتر مشق اش خوانده بودند، روی کاغذ رنگی نوشت و با قیچی جدا کرد و داخل جعبه گذاشت. تمرینات داخل دفترش را دوست نداشت انجام دهد و انجام نداد.