من و لیانا
♟️من و لیانا
🌾🌾🌾
یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲
الان که می خواهم این مطلب را بنویسم، پیام بهزاد را خواندم که نوشته بود، سورن که سرماخوردگی داشت، داره بهتر میشه و میتی هم هنوز درگیر ویروس است و داره آنتی بیوتیک مصرف می کنه.به بهزاد نوشتم مواظب هر دوشان باش.
یکشنبه وقتی رفتم که لیانا را بیارم،منیره هم هم در مدرسه بود و چون شب کار است، لیانا را به خانه زینبیه بردیم . موقع شنای سیاوش به البرز خواهد آمد. تو راه یک موز خورد.موقع پیاده شدن، دوست نداشت از من جدا شود، بهش گفت "لیانا ...است "را به مامانت گفتی؟ این شوخی سبب شد که حواسش پرت شود، خندید و خندیدیم و از هم جدا شدیم.
شب ، سیاوش برنامه استخر داشت و چون فقط یک بلیط توانسته بودم تهیه کنم، من نرفتم. در عوض زودتر به خانه رفتم تا پیش لیانا باشم. در مسیر برایش دو تا پیراشکی خریدم که با خود به مدرسه ببرد.
لیانا به کمک جودی مشغول غذا خوردن و انجام مشق هایش بود. با هم یک ساعت کاردستی هم درست کردیم. اندکی تب داشت و آبریزش هم دارد. اینروزها این ویروس در مدارس شایع است.سورن هم که بازیگوش است، این بیماری را دارد. سیاوش آمد و لیانا که خیلی سرحال نبود را بغل کردم تا سوار ماشین شود و به خانه شان بروند.