♟بسیار

🌾🌾🌾
بسیار که خورشید
برآید و
من نباشم.

بسیار که شب تیره ،
در نور بامدادان
به روشنی گراید،و
در سحرخیزان ،
گوسفندان به صحرا بروند و
بع بع بره ها
دشت را پر کند
و من نباشم.

بسیار که باد
این رهیده عنصر ،
از قید بند و مرز و سقف،
بر شاخه ی علف ،
بنوازد و
شانه زند برگش را،
و من نباشم.

بسیار که پرندگان بخوانند و اوج گیرند،
لانه بسازند و آواز عشق سر دهند،
و من نباشم .

بسیار که باران ببارد و
بوی خاک،
سرمست کند کسان را
و من نباشم.

بسیار که گلی از زیر برف
نفس گرمش را بیرون دهد،
و ندا دهد
که بهار در راه است،
و من نباشم.

بسیار که آدمیان،
آدم باشند و
دیوژن درون من،
نگران پیدا کردن آدم نباشد،
و من نباشم.

بسیار که صلح باشد و
پول به کتاب بدهند ،
سلاح نسازند و
سلاح نخرند و
مسیح درون من آرام گیرد ،
و من نباشم.

بسیار که صبح برآید
و
نان های گرم از تنوری دایر
به دست هر کسی داده شود و
دستی به درون سطل زباله ای،
به جستجوی نان نرود،
محمد درون من،
از این وضع آرام گیرد،
و من نباشم.

بسیار که مهربانی باشد و
امید در لحظه ی کنون شکفته شود ،
و
زیبایی فردا،
برای برآوردن آرزوی امروز نباشد،
و من نباشم.

بسیار که ماه برآید و
ستارگان بدرخشند و
آدمیان به آرامش خنده کنند،
و من نباشم.

بسیار که من نباشم
و تو باشی ،
و تو بخندی،
و صلح باشد،
همگان بخندند
و من باشم.