♟رقص آتش
☀️☀️☀️
در دهه شصت که ازدواج کرده بودم، کوبلن دوزی در بین دختران محبوبیت داشت و خانم من هم یک کوبلن رقص آتش دوخته بود. مدتها بر دیوار خانه مان نصب بود. نمی دانم چه شد. معمولا خانم ها هر از چند گاهی یک خانه تکانی می کنند. آن کوبلن هم حتما در خانه تکانی از جایش تکانش داده اند. کوبلن رقص اتش با نمای یک رقصنده زن که لباس رقصی شبیه رقص فلامینگو به تن داشت در آن کوبلن خودنمایی می کرد.
به دلیل آنکه آتش در زندگی همه ی اقوام و قبایل باستانی خیلی مهم بوده، معمولا برای آتش، مراسم خاصی وجود داشته است. مثلا در دین زرتشت، آتش از جایگاه ویژه ای برخوردار است و مراسم خاصی هم دارند.
یک افسانه در بین قبایل آپاچی مکزیک و آمریکا در مورد رقص اتش وجود دارد که برای آشنایی با فرهنگ ملل، خلاصه ی آن را می نویسم.
رقص اتش
در حدود ۷ هزار سال قبل، نوادگان قبیله آپاچی در شمال غرب نیومکزیکو و جنوب غرب امریکا زندگی می کردند. در بین یک گروه آپاچی شکارچی دو خانواده دو فرزند بدنیا آوردند که یکی نابینا و دیگری فلج بود. زندگی متکی به شکار، نیازمند جابجایی است. پس از مدتی مادران آن دو پسر در بین زنان آپاچی می گفتند که وزن اینها سنگین شده و حمل انها، برایمان سخت است. جلسه ای در چادر رئیس قبیله برگزار شد و تصمیم‌گرفته شد که در کوچ بعدی آن دو بچه را که هیچ امیدی به شکارچی شدن شان وجود نداشت، بگذارند و بروند. مادران آن بچه ها خیلی گریه کردند، اما تصمیم گرفته شده بود.
مادران آن دو پسر، آتشی روشن می کنند و مقداری گوشت خشک یرای آن دو می گذارند و قبیله از آنجا دور می شود. پسر نابینا از پسر فلج می پرسد، همه رفتند؟
پسر فلج تایید می کند.
پس از چندی پسر نابینا به پسر فلج می گوید، تنهایی نمی توانیم کاری بکنیم. من جلویم را نمی بینم و تو نمی توانی راه بروی. من تو را بر کولم سوار می کنم و تو راه را به من نشان بده.
آنها راه می روند و می روند تا به کوهستان می رسند. از خستگی و گرما و تشنگی و گرسنگی نا ندارند. در جایی می نشینند و آوازی می خوانند.
پرنده ی عسل خوار قرمز و سبز
میان شاخسار می درخشد.
وقتی عقاب‌های طلایی پرواز می کنند
درون آشیانه می پرد.
مار زنگی زیر تخته سنگ
ارواح را بیدار می کند.
مارمولک می پرد، پرنده می خواند
جوجه های پرنده عسل خوار جیغ می زنند
خورشید دست از تابیدن برمی دارد
وقتی شب از راه می رسد...
پرنده عسل خوار سبز و قرمز
به مرگی آرام می میرد.
در این موقع روح کوهستان، صدای آنها را می شنود و می گوید، صدای بچه آدمیزاد!
روح کوهستان که پیرمردی سفید مو هست، آنها را به محلی می برد. طبل می زنند و آتشی می افروزند و در کنار اتش، به رقص اتش می پردازند. دو پسرک در دل آرزو می کنند کاش شفا می یافتیم.
آنها شفا می یابند و روح بزرگ کوهستان، آنها را به نزدیک قبیله آنها می برد و به آنها می گوید آنجه دیدید برای افراد قبیله تعریف کنید.
از آن روز به بعد ، رقص آتش، رقص نیایش روح کوهستان و شفادهنده قبیله آپاچی شد.