♟️گل و هرمز
🌾🌾🌾
در مثنویات عطار یک حکایتی به نام گل و هرمز هست. گل یا گلرخ دختر شاه خوزان(خوزستان کنونی) است و هرمز، پسر قیصر روم که چون مادرش کنیز قیصر بوده و همسر قیصر وقتی مطلع می شود که شوهرش با کنیزشان همبستر شده، تصمیم به کشتن بچه در شکم مادر گرفت. دارویی به دیگر کنیز داد تا به مادر بخوراند، اما آن کنیز این کار را نکرد و کنیز را در جایی مخفی کرد تا بچه را بدنیا آورد و پس از آن بچه را از مادر جدا کرد و خود با بچه سفر دریا در پیش گرفت. کشتی دچار توفان شد و کنیز و بچه به خوزستان درافتادند و به منزل باغبانی رفتند که باغبان شاه خوزستان بود و کنیز قبل از مرگش، داستان بچه را بازگفت.باغبان ، بچه را هرمز نامید و از پس او هم بازی بهرام فرزند شاه خوزستان در آن باغ شد و آموزش دید ....و نهایتا خواهر بهرام که گلرخ یا گل نامش بود بر او عاشق شد.
نمی خواهم کل آن داستان را بازگو کنم. فقط چند بیت عاشقانه که بین گل و هرمز در مجلس بزم شان رد و بدل شده و به نوعی جالب و تا حدی هم خاص است را برایتان بیاورم.
زبان بگشاد هرمز در شب تار
که صبحا بر مدم جز بر رخ یار
مدم امشب مهم کاریست ما را
به شب در روز بازاریست ما را
هوا می خواست هرمز را به تعلیم
که بگذارد الف در حلقه میم
( هوا= هوا و هوس)
بگردانید روی، آن دل ستان، حور
که باد،لام الف از میم من دور
نخواهد یافت الف بر میم من راه
الف هیچی ندارد،بوسه در خواه
ترا جز بوسه دادن نیست روئی
نیابد آن الف زین میم، بویی
خلاصه اینکه در آن شب، گلرخ جز بوسه چیز دیگری به هرمز نداد.
بقیه داستان را اگر علاقمندید، جستجو کنید.