مهاجرت
♟️یک پاسخ به چرایی مهاجرت:
🌾🌾🌾
همانطور که از عنوان متن برمی آید، قصد ندارم دلایل گونه گون مهاجرت را بررسی کنم، فقط از یک منظر می خواهم به آن نگاه کنم.
انسانها به میزانی که از خود آگاهی می یایند، برای خود ارزشی قائل می شوند. و این آگاهی اگر منجر به این شود که آنها دانسته باشند ، وجه یا وجوهی از آنچه دارا هستند، در جایی خریدار دارد، در شرایط خاص، کالای وجود خود را در معرض آن معامله می گذارند. کسی تخصصی دارد که احساس می کند در جایی که زیست می کند، طالب کمی دارد،اما در جایی؛ دور یا نزدیک؛ آن تخصص، طالب و خواهان دارد، خواهد رفت. بسیاری از مهاجرت ها از روستا به شهر، از شهر کوچک به شهر بزرگ، و از یک کشور به کشور دیگر، از همین جنس است.
حدود چهارصد سال پیش، مسیحا کاشی، طبیب شاه عباس بوده است، شعری نوشته که جالب است؛
گر فلک یک صبحدم با من گران باشد سرش
شام بیرون می روم چون آفتاب از کشورش.
شاید منظور مسیحا کاشی از فلک، مقام شاه بوده باشد که سر سنگینی شاه را نسبت خود، موجب ترک دیار قلمداد کرده است.
چرا مسیحا کاشی، خودش را هم سنگ آفتاب می داند و چون آفتاب، آمادگی دارد که در صورت مشاهده سرسنگینی شاه، از کشور شاه برود؟
بی گمان این تخصص این طبیب است که نگاه او را به خودش، احترام آمیز می کند و می گوید ، من سرسنگینی شاه را نسبت خود ، حتی تا شام تحمل نخواهم کرد.
اگر مسیحا کاشی، که حکیم دربار شاه عباس بوده، سرسنگینی شاه نسبت به خودش را یک روز تحمل نمی کرده، آنها که تخصص دارند و ناملایمات را بسیار تحمل می کنند، بواقع بسیار بیشتر از مسیحا کاشی، سعه صدر دارند.
و در دنیای امروز، فقط تخصص نیست که خواهان دارد، جوانی و حتی زیبایی هم خریدار دارد. لذا جوانان کم تخصص هم می دانند که در جاهایی، نیروی کارشان و جوانی شان بکار می آید و بسیاری از آنها ، درصورت مشاهده گران شدن سر فلک نسبت به خود، تا شام چون آفتاب از دیارشان کوچ می کنند.