چرا چنین است؟
♟چرا چنین است؟
🌈🌈🌈
کتاب داستانها و قصه ها از مجتبی مینوی را می خوانم. در یکی از داستانها به نام علی جنگی، این علی جنگی راننده یک سواری است که پنج مسافر را از اهواز به تهران می برد. راوی قصه که آدم اروپا دیده ای است، یک بازرس وزارت فرهنگ و سه اصفهانی که یکی آخوند، یکی حمامی و دیگری گزفروش است. و در راه در مورد مسائل مختلف گفتگو می کنند و البته عمدتا سیاست و بدون اینکه نامی برده شود، فضا، فضای دوره رضا شاه است. مثلا آن گزفروش اصفهانی در گفتگوی درون ماشین می گوید: از من بپرسید که همه این نظم و ترتیب و امنیت را به چند می فروشی تا عرض کنم به صنار.وقتی همه مردم را از بین ببرند و کسی نباشد که مخالفتی بکند یا بچاپد،البته به صورت ظاهر امنیت پیدا می شود.اما مرد آن است که تمام ایلات ترکمن و شاهسون و قشقایی و بختیاری و کرد و لر را بجا بگذارد آن وقت مطیع شان کند، نه اینکه یکی یکی را نابود کند و هر آدم حسابی که سرش به تنش بیرزد و عقلش به چیزی برسد حبس کند، یا از بین ببرد، آن وقت بر سر یک مشت کور و کچل خدایی کند.وانگهی اگر دزد سرگردنه از بین رفته است همه سربازها و مأمورین نظمیه و روسای ادارات در هر ولایتی که باشند،از هر دزد و راهزنی بدترند. اینها را نوشتم تا نشان دهم که فضا چگونه است. اما وقتی این مسافران در مورد راههای برون رفت حرف می زنند، بیشتر افسوس گذشته است. مثلا بازرس اداره فرهنگ می گوید: ما در گذشته همت مان از اوضاع محیط مان و از طبیعتی که می شناختیم بزرگتر بود. و با جثه کوچک خود با عالم کبیر درمی افتادیم. امروز چه شده ابم؟ و یا علی جنگی که راننده است می گوید: آن پل به آن بزرگی را می بینی؟هفتصد سال پیش ایرانی ها آن را ساختند، یک دهنه اش شکسته، و امروز نمی توانند یک چشمه اش را ببندند. و یا دیگری می گوید ما از اجداد خودمان هم چند سال عقب تریم!چه توقع می توان داشت که به ملل مترقی اروپا برسیم. واقعا چرا ما در گذشته گیر کرده ایم؟