خاطرات سالهای
خاطرات سالهای دور
مهر ۱۳۵۰ از مدرسه روستا که در آن تحصیلات ابتدایی ام تمام شد به مدرسه سید محمد فرزان بیرجند رفتم.سال اول راهنمایی و بعنوان یک دانش آموز از روستا به شهر رفته، بسیاری از مراودات بچه شهری ها را بلد نبودم و در کلاس هم مورد بی عنایتی معلم ها واقع می شدم. در دوران ابتدایی یک معلم به کلاس ما می آمد و او مدیر مدرسه هم بود. نمی دانم چرا، اما این اقای اخوندی، سال دوم دبستان که بودم، معلم ما بود. سال سوم هم او باز معلم ما شد و سال چهارم و پنجم هم. در حالی که مدیر مدرسه بود و می توانست هر کلاسی را که دوست دارد، تدریس کند. شاید قصدش این بود که یک گروه از فارغ التحصیلان آن دبستان، دست پرورده خودش باشند.
دلیل اینکه خانواده ام مرا برای ادامه تحصیل به شهر فرستادند هم همین معلم بود. مرتب به دایی من گفته بود که این بچه حیف است که درس نخواند و صحبت های دایی ام ، موجب شد که پدر و مادرم، از قید تنها پسرشان که در آن سالهای سخت، می توانست کمک حالشان در کار کشاورزی باشد، بگذرند.
وقتی در مدرسه راهنمایی سیدمحمد فرزان بیرجند ثبت نام کردم، مهمترین دلمشغولی ام، پرداخت کرایه خانه ای بود که در آن سکونت داشتم. می دانستم که پرداخت آن پول برای خانواده من ، سخت و مشکل است. همین امر در روزهای اول مدرسه؛ بر درس من و انطباق پذیری ام با محیط جدید، تاثیر منفی می گذاشت. پس از تقریبا یک ماه، چون کلاس اولیها، تعدادشان در حد دو کلاس بود، یک جابجایی در بین این دو کلاس صورت گرفت. در روزهای پس از این جابجایی، ساکنین کلاسی که من در آن بودم، فکر می کردیم، جمع ما دانش آموزان بهتری هستند و کلاس دیگر هم همین باور را داشتند. اما یک روز در کلاس ما یک اتفاق افتاد و معلم یکی از دروس، گفت درست می گویند که دانش آموزان این کلاس تنبل هستند.
همه آن رویاپردازی هایی که کرده بودم که کلاس ما کلاس بچه زرنگهاست، با این جمله از بین رفت. و عجیب است که بگویم بر درس من و شوق من برای درس خواندن هم اثر منفی داشت. از یک دانش آموز کوشا و ساعی به یک دانش آموز باری بهرجهت تبدیل شدم و در آن موقع فهمیدم که همه معلم های آن کلاس چنین توقعی از ما دارند!!
خیلی احساس بد و ناخوشایندی بود.
کلاس ما در طبقه دوم مدرسه بود و یک حیاط بزرگ هم داشت. در یکی از زنگ تفریح ها، که موقع دادن تغذیه رایگان بود، من در طبقه بالا و در کلاس بودم و به پایین نگاه می کردم. با کمال تعجب دیدم که آقای آخوندی معلم و مدیر دبستان روستایی من، از حیاط مدرسه به بیرون می روند. بچه های آقای آخوندی را می شناختم و می دانستم که پسر محصل راهنمایی ندارد. دیدن او در حیاط مدرسه، برای من،مثل آمدن شهابسنگ بود. آن دانش آموز درسخوان کلاسهای آقای آخوندی در یک کلاس بچه تنبلهاست و دارد مثل آنها می شود.
زنگ که خورد، معاون مدرسه به کلاس ما آمد و اسم مرا خواند.چون آقای آخوندی را دیده بودم، می دانستم این اسم خواندن در ارتباط با آمدن ایشان به مدرسه باید باشد.
البته اسم دو نفر دیگر را هم خواند. طالبی، میری، هاشمی.
میری و هاشمی ، یکی بچه شهر بیرجند بود و یکی هم از یکی از روستاهایی که از روستای ما خیلی دور است و بهر حال ما سه نفر، در گذشته همکلاس نبوده ایم.
معاون از معلم کلاس خواست که اسم این سه نفر را از دفتر آن کلاس خط بزند و ما را به کلاس بغلی برد. جالب است که همان معلم که معلم زبان خارجه بود ، در ساعت بعد با کلاس جدید ما درس داشت و از ما پرسید که چرا شما را به این کلاس آورده اند و ما البته نمی دانستیم.
یک هفته بعد، در درس علوم تجربی یک سوال معماگونه که در کتاب نوشته شده بود، معلم طرح کرد. اگر دو تخم مرغ را در آب جوش بیندازیم و در سه دقیقه پخته شوند، سه تخم مرغ در چند دقیقه پخته می شود؟
بعضی بچه ها دست بلند کردند و با تناسب مسقیم پاسخ دادند که چهار و نیم دقیقه. بعضی که دست بلند نکرده بودند را خود معلم مورد سوال قرار داد و یا پاسخ اول را تکرار کردند و یا گفتند نمی دانم.
معلم با نوعی تحقیر از من پرسید. تحقیر را به این دلیل می گویم که با آمدن ما به آن کلاس روی خوش نشان نداده بود و من هم هیچوقت برای درس جواب دادن، دستم را بلند نمی کردم. البته الان هم همان روحیه را دارم!
سوال را از من پرسید. گفتم آقا از سه دقیقه بیشتر. گفت یعنی چه،
گفتم دو تخم مرغ در سه دقیقه پخته، پخته شدن سه تا تخم مرغ از سه دقیقه بیشتر خواهد شد.
گفت همان چهار و نیم دقیقه ای که بقیه جواب دادند؟
گفتم، نه.
معلم گفت جواب درست همان سه دقیقه است. آنها که تناسب مسقیم بستند ، را تشویق کرد و مرا هم مسخره.
معلم ها در زنگ تفریح به اتاق ناظم می رفتند و پذیرایی می شدند. تغذیه رایگان برای مدرسه و معلم ها هم خوب بود.
ایشان این وپرسش و پاسخ درون کلاس را برای بقیه تعریف می کند.(اینها را دو سال بعد در منزلش برای من و دو نفر دیگر از دانش آموزان بازگو کرد)
معلم ریاضی به جواب معلم علوم تجربی اشکال می گیرد. اما چون آن کتابها چاپ آموزش و پرورش بود و حل المسائل هم برای معلم فرستاده بودند، در حل المسائل ذکر شده بود که چون زمان جوش امدن آب جوش فرقی نمی کند و آب را اضافه نکرده ایم ، زمان پختن دو تخم مرغ و سه تخم مرغ مساوی است.
معلم ریاضی می گوید جواب درست را همان دانش آموزی داده که گفته بیشتر از سه دقیقه.زیرا پختن هر تخم مرغی هم مقداری انرژی و حرارت لازم دارد و این زمان می برد. جواب تناسب مستقیم نیست، اما باید آزمایش کنید تا ببینید چند دقیقه می شود.
این بحث سبب می شود که مدرسه یک نامه به اداره آموزش و پرورش بنویسد و ذکر کند که جواب این آزمایش کتاب علوم تجربی غلط است. آنها نامه را به مشهد و نهایتا به وزارت آموزش و پرورش می نویسند. نزدیک اواخر سال تحصیلی بود که مدیر و معاون پ چند معلم به کلاس ما آمدند و یک کتاب از صادق هدایت، بوف کور، را بعنوان جایزه به من دادند. این بماند که من شاید ده بار بوف کور را خواندم و چون کورها، چیزی از آن نفهمیدم.
زمانی که در رشت بودم، یک روز که مصادف با روز معلم بود، به بیرجند رفته بودم. آن تقارن و این خاطره سبب شد که به اداره آموزش و پرورش بروم و سراغ آقای آخوندی را بگیرم. می دانستم که به دبستان های شهر بیرجند منتقل شده و در سالهای آخر خدمت می باشد. تعداد آخوندی ها در مدارس بیرجند زیاد بود. سن اش را گفتم، کمک نکرد، گفت علاقه ایشان به تدریس در کلاس پنجم است، کارشناس اداره، شانه بالا انداخت. نهایتا جسارت کردم و آخرین نشانی را دادم. گفتم آقای آخوندی تریاکی است.
بلافاصله گفت، فلان مدرسه.
با شتاب به آن مدرسه رفتم. چون روز معلم بود، همه معلم ها دور هم جمع بودند.وقتی آقای آخوندی را دیدم، از صمیم قلبم، دستانش را بوسیدم. خیلی خجالت کشید. اما دیدم که انگار قدش در بین همکارانش، بلندتر شد. رفتم و در دفتر نشستم. یک سوال که تمام این سالها با من بود، از آقای آخوندی پرسیدم. گفتم یک روز شما را در حیاط مدرسه فرزان دیدم. چرا آمده بودید؟
گفت ، رفتم که وضع درسی تو را بپرسم. گفتم چه گفتند؟
گفت، خب یک چیزهایی گفتند.
گفتم خواهش می کنم بگویید.
گغت، آنها گفتند درس تو ضعیف است و دلیل آن هم ابن است که وضع آموزش مدارس روستایی پایین است.
و من به آنها گفتم من چهار سال، معلم این دانش آموز بوده ام، امکان ندارد درس او ضعیف باشد. آنها گفتند که تو را در کلاسی گذاشته اند که سطح کلاس پایین تر است و من از آنها خواستم جای تو را عوض کنند. ایشان گفت من دوبار دیگر هم به آن مدرسه رفتم.
پرسیدم، چه وقت؟
گفتند، روزی که دانش آموز اول شهرستان بیرجند شدی به مدرسه رفتم و به آنها گفتم که خوشحالم که دانش آموز من، پایه اش ضعیف نبوده و روزی هم که دانش آموز اول استان خراسان شدی، باز به مدرسه رفتم. البته این بار آنها مرا دعوت کردند.
و حرف اخر
معلم ها و دانش آموزان مثل پارچه ای می مانند که با برش قیچی و نخ و سوزن کوک می خورد و شکل می گیرد.
برای آخوندی و آخوندی های زندگیم از صمیم قلب درود می فرستم.