اغاز کشاورزی در افسانه های سرخپوستان
♟آغاز کشاورزی
☀️☀️☀️
در یک افسانه سرخپوستی که به پیدایش جهان توجه دارد، سعی کرده آغاز کشاورزی و مسائل خیر و شر را توضیح دهد.
یک مرور بر آن قصه بیندازیم:
دو برادر به نام یوزکه ا و تاویس کارون که اولی نماد خیر و دومی نماد شر و بدی است، از مادری که در آنسوی آسمان بود به نام گاهنگدیسوک بدنیا می آیند. اینها موجودات اولیه و غیرانسانی هستند. قبل از این ماجرا وقتی گاهنگدیسوک بدنیا آمد و پدرش که یک سرکرده بزرگ بود دستور داد همه موجودات بیایند و به آنها دستور داد تا در آسمان سوراخی درست کنند. او زنش را هم که نامش انتاانتسیک نام داشت را فراخواند و بعد از سوراخ آسمان، زنش و دختر او گاهنگدیسوک را به پایین هل داد.
در این حین، گاهنگدیسوک مجددا به شکم مادرش برگشت و انتاانتسیک بر روی لاک پشت کبیر افتاد.روح لاک پشت به موش جارو دم دستور داد لوش و لجن بر پشت لاک پشت قرار دهد و از اینجا بود که آنها گسترش پیدا کردند و خاک و زمین بوجود آمد و گیاهان روییدند.
وقتی مجددا گاهنگدیسوک بر روی زمین بدنیا آمد ، دختر زیبایی شد و قد کشید و روزی مردی به کلبه شان آمد و گاهنگدیسوک را به همسری برگزید، اما چند روز بعد او را ترک کرد.
از این ازدواج دو پسری را که ذکر کردیم، بدنیا آمدند. یوزکه ا به شیوه طبیعی بدنیا امد، و دومی که تاویس کارون است از دنده ی مادرش بوجود آمد و قلب شروری داشت و کالبدش از سنگ آتش زنه بود.
تاویس کارون، مادرش را کشت، اما به مادربزرگش انتاانتسیک گفت که مرگ مادر، کار یوزکه ا بوده است.
انتاانتسیک بر مرگ دخترش سوگواری کرد و حرف تاویس کارون را هم پذیرفت.
به این دلیل بین دو برادر دعوا شد و تاویس کارون هزار جور قسم خورد که مرگ مادر کار یوزکه ا بوده است.
انتاانتسیک با عصبانیت یوزکه ا را به درون بوته زارها پرت کرد . در آن موقع تاریکی بر جهان حاکم بود.
انتاانتسیک چاقویی برداشت و سر دختر مرده اش را جدا کرد و به آسمان چسباند و خورشید از آن بوجود آمد و قسمتهای دیگر بدن او را هم به آسمان چسباند و ماه و ستارگان بوجود آمدند.
روزی یوزکه ا به نزد مادربزرگش رفت و از او خواهش کرد که اجازه دهد پیشش بماند. او انتاانتسیک با تشر او را بیرون کرد و گفت پدر تنها دخترم آسمان است و تو دختر مرا کشته ای و نمی خواهم تو را ببینم.
در آن زمان زمین اینقدر پهناور نبود و کم کم بزرگ و پهناور شد.و حیوانات جدیدی بوجود آمدند.
یوزکه ا غمگین بود و به شکار رفت تا به گوشت دسترسی پیدا کند، تا آن موقع میوه و گیاهان می خورد. تیری پرتاب کرد که به شکار نخورد و در دریاچه ای افتاد. یوزکه ا رفت که تیر را بردارد، تعادلش را از دست داد و به قعر دریا رفت. در آنجا کومه ای دید که مردی در آن نشسته بود و فهمید او پدرش هست.پدر یوزکه ا گفت که من لاک پشت اعظم هستم که زمین بر روی لاک من بوجود آمد.مرد لاک پشتی یک خوشه رسیده ذرت و یک خوشه نارس به یوزکه ا داد و گفت ذرت نارس را بخور تا سیر شوی و ذرت رسیده را بکار تا ذرت های جدیدی به تو بدهند و اینطور شد که کشاورزی بوجود آمد.
داستان طولانی تر است و به جنگ بین دو برادر که نماد خیر و شر هستند می پردازد.
یوزکه ا یک لقب دارد که تهران ای واگو می باشد و به معنی فزاینده آسمانی است. او جانوران زیادی خلق می کند و از جمله نخستین آدمیان را که یک مرد و زن بودند آفرید و نام آنها را اگوهوه گذاشت و بمعنی آدمیان درست و حسابی هستند.
بعد برادرش هم موجوداتی ساخت، که همه هیولا و بدشکل بودند. اما نهایتا موفق شد دو آدم هم بسازد، اما آنها روح شریری داشتند.
یوزکه ا که دید برادرش چه در سر دارد، به موجودات ساخته برادرش هم زندگی بخشید، اما آنها روح شریری داشتند و اینطور شد که بدی هم بخشی از خوبی شد.