♟عاق و عوق
🌈🌈🌈
پدری فرزند نااهلی داشت و هر چه او را نصیحت می کرد و اندرز می داد،گوش نمی کرد.یک روز به او گفت:
اگر به حرفهایم گوش نکنی و خودت را اصلاح نکنی، تو را عاق می کنم.
پسر گفت:
مرا عاق می کنی ، یعنی چه؟
پدر گفت:
نفرینت می کنم که بعد از مرگ من، در زندگی ات خیر نبینی !
پسر گفت، حالا که اینطور است من هم تو را عوق می کنم!
پدر پرسید:
عوق دیگر چیست؟
پسر گفت؛ شب می روم دم در مسجد و قضای حاجت می کنم. صبح که مردم برای نماز به مسجد بروند، خواهند گفت ؛ ای لعنت بر پدر کسی که اینکار را کرده. به این می گویند عوق!