♟️مردمان قانع و حاکمان متواضع
🌾🌾🌾
طبعا فرهنگ مردم شرق ایران و بیرجند که من از آنجا هستم، با بعضی مناطق چون یزد و‌کرمان مشابهت زیاد و با بعض جاهای کشور متفاوت است. مثلا ما در تاریخ ایران جنگی و غارتی بین بیرجندیها، یزدیها و کرمانی‌ها نداریم.اما در بعض مناطق کشورمان، حوادث تلخی در طول تاریخ بین همسایه ها افتاده است. بخشی از این فرهنگ، به سلوک بین حاکم و مردم مربوط است.مثلا در روابط ارباب و رعیتی ایران و در کتب محمدعلی جمالزاده، خوانده ام که تکلیف دختر رعیت در شب اول عروسی اش، چه بوده است، اما ما در بیرجند چنین روابطی را بین ارباب و رعیت نمی بینیم.این تفاوت رفتار، منجر به یک حسن سلوک شده است. اجازه دهید یک موردش را بنویسم.
در ایامی که امیر شوکت الملک علم، حاکم بیرجند و سیستان بوده است، روزی در بیرجند سوار بر اسب از کوچه تنگی می گذشته است و تفنگ بر دوش و به قصد شکار به جایی می رفته است. یک روستایی بیرجندی از پیرامون شهر، خرش را بار جاز کرده( که ما در روستایمان به آن شزگوله می گوییم و یک بوته پرحجم اما سبک و آسان سوز است و معمولا در جاهایی که مسیر سیل‌های بهاره است، می روید و به سرعت یک بوته پرحجم اما با ارزش حرارتی کم می شود ، کندن آن آسان است و سبک هم هست) و چون این بوته پرحجم و سبک است ‌، بار روی خر، خیلی حجیم ، ولی سبک می شود. آن روستایی با خرش و بار شزگوله از یک سمت و امیر شوکت الملک علم با اسبی که سوار بوده و تفنگ بر دوش، از سمت مقابل می آمده است. چون بار شزگوله، حجیم بوده، امکان رد شدن شوکت الملک از کنار خر شزگوله به پشت، وجود نداشته است و باز چون کوچه تنگ بوده، امکان دورزدن خر هم وجود نداشته است.
شوکت الملک می بیند که بهتر است خودش محترمانه دور بزند و برگردد و در جایی که کوچه گشادتر می شود منتظر بماند تا روستایی و خر بار شزگوله بگذرند.
با اندکی ترشرویی به روستایی می گوید ؛ پدر سوخته، اینقدر بار خر کرده ای که مورچه ای نمی تواند از کنارش توی این کوچه بگذرد.
روستایی می گوید؛
مادر بچه ها، یک تنور خمیر جو دارد که ترش شده و از لگن سرریز کرده، باید این هیزم را زود به او برسانم.( در بیرجند و البته تحت تاثیر نظام مردسالاری، شوهر وقتی می خواهد به نام زنش اشاره کند، به کسی که آنها را نمی شناسد، بجای نام زنش می گوید ، مادر بچه ها و وقتی که مخاطب، آنها را می شناسد و یا وقتی که مستقیم با همسرش صحبت می کند می گوید مادر(مثلا علی که نام پسر بزرگش هست))
گفتگو تمام می شود و روستایی به خانه اش می رسد. هیزم را از پشت خرش پیاده می کند و می رود روی تشک که به آن نالیچه می گوییم و به زنش می گوید، زن! یک بالش بیار!
زن یک بالش می برد. بلافاصله مرد می گوید، یک بالش دیگر هم بیار! زن با خودش می گوید شوهرم خسته است.و یک بالش دیگر هم می برد.مرد بلافاصله می گوید، یک بالش دیگر هم بیار!
زن می پرسد؛ مرد چه خبر است. و روستایی می گوید امروز با امیر حرف زدم.
معلوم می شود آن پدر سوخته ای که شوکت الملک به او گفته، چقدر برایش مهم بوده است‌ و هنوز این مرد روستایی خودش را خوب به بالش ها تکیه نداده که می بیند در می زنند و هنوز کسی به جلوی در منزل نرفته که لنگه در به شدت باز می شود و یک جوال بار گندم بر پشت خری وارد حیاطشان می شود و تازه وارد می گوید؛
امیر این بار را فرستادند و گفتند چند روزی هم نان گندم بخورید.
و باز مرد باد به غبغب می اندازد و به زنش می گوید؛ گفتم که امروز با امیر شوکت الملک حرف زدم.
این طرز سلوک، اگر چه مناسبات اجتماعی حاکم را تغییر نمی داده‌ ، اما نوع رابطه را، عسلی و آسان پذیر می کند و از آن تلخی رابطه ها خبری نیست.