قصه هایی برای لیانا

بهترین پسر

روزگاری در هندوستان،سه پسر زندگی می کردند.

اولی نامش سونو بود که خیلی تنبل بود.پسر دوم نامش رامو بود و کاملا نادان بود،در حالی که سومین پسر نامش رانو بود و بسیار شجاع، باهوش، مهربان، درستکار و سخت کوش بود.

یک روز شاه اعلام کرد که می خواهد پسری را به فرزندی قبول کند.

او می خواست پسری را به فرزندی قبول کند که شجاع،باهوش و درستکار باشد.

در نتیجه او تصمیم گرفت که سه امتحان انجام دهد.

در اولین امتحان او مقداری بذر به افراد می داد که باید به بذرها آب می دادند وآنها را پرورش می دادند. کسی که زیباترین گلها را داشت،موفق می شد.

امتحان دوم این بود که باید از یک جنگل تاریک وحشتناک که با قارچ های لغزنده پوشیده شده بود،عبور کنند.

امتحان سوم این بود که باید به سوالی پاسخ می دادند:،سوال این بود:" یک گوسفند چقدر پشم دارد؟"

در امتحان اول رانو ،گیاهان را آبیاری کرد،اما سبز نشدند.

اما او سخت کار کرد.

وقتی که شاه همه را فراخواند،رانو،با گلدان خالی آمد،در حالی که گلدان دیگر پسران با گلهای زیبا،پر بود.

اما شاه گلدان هیچکدام از پسران را دوست نداشت،تا اینکه رانو گلدان خود را آورد.

شاه اعلام کرد که در دور اول مسابقه،کریش،رانو،سارینا،ریتا،لیزا، و ریتو برنده شده اند،و گفت: زیرا من به همه شما بذرهای پخته شده داده بودم و آنها سبز نمی شدند.در حالی که که بذور سبز نمی شده اند،شما انواع بذور دیگری را خریده اید ؛ولی این افراد درستکار بوده اند و سخت کار کرده اند.

اکنون شجاع ترین افراد تعیین می شدند.

رانو خیلی شجاع بود و براحتی امتحان را گذراند.

شاه اعلام کرد کسانی که امتحان دوم را گذرانده اند عبارتند از : لیزا،رانو،کریش و سارینا.

در امتحان بعدی،رانو پاسخ سوال را این گونه داد:

" به اندازه ستارگانی که در آسمان وجود دارد،پشم در گوسفند هم هست."  و رانو امتحان را قبول شد.

حالا او به عنوان پسر شاه انتخاب شد.