داستان کوتاه: در مسیر خورشید
قصه هایی برای لیانا
در مسیر خورشید

او راه های زیادی را طی کرده بود و خیلی خسته بود.شبیه یک رویا و خیال به نظر می رسید،وقتی که او از خواب در مزرعه برخاست و به دیوارها نگاهی انداخت و باغ و گلها و بچه هایی را که در آنجا بازی می کردند،را مشاهده کرد.
او به راه طولانی پشت سرش ،در جنگل تاریک و تپه های لم یزرع نگاهی انداخت.این دنیایی بود که به او تعلق داشت.
او به باغ پشت سرش که در آن خانه ای بزرگ و دارای پرچین ها وجود داشت و شیبی که به سمت چمن های صاف ختم می شد، نگاهی انداخت. این دنیایی بود که به بچه ها تعلق داشت.

بچه بزرگتر گفت:
" پسر بیچاره! من چیزی برای خوردن تو پیدا می کنم."
باغبان پرسید:
" اما تو از کجا می آیی؟"
بچه جواب داد:
"ما نمی دانیم."
یکی از بچه ها گفت:
"اما او خیلی گرسنه است و مادر می گوید که ما به او مقداری غذا خواهیم داد."
بچه کوچکتر گفت:
" من مقداری شیر به او خواهم داد." او در یک دستش یک آبخوری داشت و در دست دیگرش یک گاری شکسته را می کشید.
باغبان پرسید:
" اما او چه می گوید؟"
بچه کوچک گفت:
" ما نمی دانیم،اما او خیلی تشنه است و مادر می گوید ما باید به او مقداری شیر بدهیم."
باغبان پرسید:
" او کجا می رود؟ "
بچه ها گفتند:
" ما نمی دانیم،اما او خیلی خسته است."
وقتی که پسرک خوب استراحت کرد،گفت:
" ما نباید بیشتر از این توقف کنیم." و برگشت تا به راهش ادامه دهد.
بچه ها پرسیدند:
" چه کاری می خواهید انجام دهید؟ "
پسرک جواب داد:
" من یکی از اعضای گروه هستم که باید کمک کنم که دور دنیا را برویم."
بچه ها پرسیدند:
" چرا ما کمک نکنیم؟" ،" شما مسافرید؟" ،" چقدر می خواهید سفر کنید؟"
پسرک جواب داد:
" تو یک مسیر طولانی،ادامه می دهیم تا خورشید را لمس کنیم."
بچه ها وحشت زده گفتند:
" آیا واقعا خورشید را لمس خواهید کرد؟"
پسرک با ناراحتی گفت:
" احتمالا من خیلی خسته خواهم شد تا به آنجا برسم." و اضافه کرد:
" شاید در خواب به خورشید برسم."

اما بچه ها این جمله را نشنیدند،زیرا خیلی دور شده بود.
باغبان از بچه ها پرسید:
" چرا شما با او صحبت کردید؟ او فقط یک بچه کارگر است."
بچه ها با فروتنی گفتند:
" ما هیچ کاری نکردیم!از لطف او بود که ما را متوجه کرد."
باغبان با ناراحتی گفت:
" خب،چرا مابین شما و او اینقدر تفاوت وجود دارد؟"
آنها از روی کنجکاوی پرسیدند:
"فقط یک دیوار هست،چه کسی این را ایجاد کرده است؟ چرا،خانه ساز این را ایجاد کرده است.،و چه کسی آن را از بین خواهد برد؟"
مرد عبوسانه گفت:
" من هیچ چیز را خراب نخواهم کرد،زمان این کار را خواهد کرد."
و بچه ها برگشتند و مشغول بازی خود شدند،آنها به سمت نور نگاه کردند ،که پسرک را به سفر می برد.
بچه ها گفتند:
" شاید یک روز ما هم بتوانیم به این سفر برویم."