قصه هایی برای لیانا

 

درد را چگونه متوقف کنیم.

یک روز ،چند مار تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند.آنها با خودشان کرم کیک،مربای میوه،و لیموناد بردند.آنها نمی دانستند که زنبورها هم پیک نیک را دوست دارند و همین که شروع به خوردن کردند،زنبورها آمدند و شروع به وزوز کردن در اطراف مارها کردند.

مار جوانتر داشت یک کرم کیک را قورت می داد که یکی از زنبورها،سرش را نیش زد.مار یک اویی کرد و زنبور مجددا سر او را نیش زد.

مار با ناراحتی و عصبانیت گفت:

" زنبور بد آزاررسان."

و گفت من باید این زنبور را بکشم. و در همین موقع دید که یک اسب با کالسکه به سمت پایین جاده می آمدند.

زنبور همچنان روی سر مار بود.از شدت درد،مار به آن سمت خزید و سرش را زیر چرخ کالسکه گذاشت.

زنبور بلافاصله زیر چرخ کالسکه له شد و سر مار کم عقل هم زیر چرخ کالسکه له گردید.

عاقبت کم فکری و عصبانیت!!!