قصه هایی برای لیانا

الاغ و سگ کوچک

مردی یک سگ کوچک داشت.

 

و خیلی با سگش مهربان بود. او سرش را نوازش می کرد و سرش را روی زانوی خود می گذاشت و با او حرف می زد.

 

سپس لقمه های کوچکی از روی بشقاب غذایش به او می داد.

یک روز الاغ از پنجره نگاه کرد و صاحبخانه و سگش را دید.

الاغ گفت:

" چرا او مرا نوازش نمی کند؟

 

 

این منصفانه نیست.من سخت کار می کنم و سگ فقط دمش را تکان می دهد و واق واق می کند و روی زانوی صاحبش می پرد. این اصلا منصفانه نیست."

سپس الاغ به خودش گفت:

" اگر آنچه که سگ انجام می دهم ،من هم انجام دهم؛ممکن است مرا هم نوازش کند."

در نتیجه الاغ وارد اتاق شد


 

و با صدای بسیار بلندی،عرعر کرد. او دمش را با شدت جنباند ،بطوری که دمش به پارچ آبی که روی میز بود،برخورد کرد و آن را به زمین انداخت.بعد تلاش کرد که بر روی زانوی صاحبش بپرد.

 

مرد فکر کرد که الاغش دیوانه شده است و با صدای بلند فریاد زد:

" کمک ،کمک."

چند مرد با چماق هایی که در دست داشتند،به کمک آمدند. آنها الاغ را با چماق هایشان زدند و او را از اتاق بیرون کردند.

 

 

 و الاغ را به سمت مزرعه برگرداندند.

الاغ با خودش گفت:" من همان کارهایی را کردم که سگ می کرد. و آنها هنوز هم دارند او را نوازش می کنند و مرا با چماق هایشان کتک می زنند. این منصفانه نیست!!!.