درخت و علف

درخت بسیار بزرگی در روی تپه ای روییده بود.این درخت شاخه های بزرگی داشت و سایه انداز خیلی بزرگی در زیر این درخت قرار گرفته بود.مردم در روزهای گرم برای فرار از نورخورشید،در زیر این درخت می نشستند. درخت بخاطر بلندی اش خیلی مغرور بود و همیشه به این موضوع می بالید .

در نزدیکی درخت ،علف های کوچکی هم قرار داشتند.درخت مرتب سر به سر علف ها می گذاشت و قد بلندش را به رخ آنها می کشید. و می گفت:

" شما خیلی کوتوله اید...شما با اون قد کوتاه تون حتی منو به خوبی نمی تونید ببینید. یک کم قد بکشید تا بتونید من رو ببینید."

علف ها اصلا جواب درخت را نمی دادند.

یک روز باد شدیدی وزید.شاخه های درخت به شدت به این ور و اون ور کشیده می شدند.آنقدر شدت باد زیاد شد که درخت نتوانست مقاومت کند و ریشه هایش از زمین کنده شدند.اما علف ها،اندکی به این ور و آن ور خم شدند،اما با تمام شدن باد به حالت اول شان برگشتند. بعد از اینکه باد آرام شد، علف به درخت گفت:

" دوست من،من به بلندی تو نبودم،اما در این باد شدید حفظ شدم و نجات یافتم. الان هم روی پاهای خودم قرار دارم."

درخت متوجه اشتباهش شد و فهمید که بلندی و انبوهی ،همیشگی نیست و نباید بخاطر قد بلندترش،دوستانش را آزرده می کرد.