امروز چند چغندر لبویی خریدم تا  لبو بخوریم. الان آرام آرام لبوها آماده می شوند. با خودم گفتم چند مطلب در مورد لبو به اشتراک بگذارم.  که شعر طنز پیرمرد لبو فروش نوشته ادیب الممالک فراهانی،شاعر و نویسنده دوران مشروطیت را تقدیم می کنم. یکی از کارهای ادیب الممالک فراهانی  سردبیری روزنامه مجلس شورای ملی در بدو مشروطیت بوده است.

پیرمرد لبو فروش

(ادیب الممالک فراهانی-شاعر و نویسنده دوران مشروطیت)

دیدم میان کوچه پیر لبو‌فروشی

بار لبو نهاده پشت دراز گوشی

 

می‌گفت‌: گرم و داغ است شیرین لبوی قندی

و افکنده این ترانه اندر جهان‌ خروشی

 

طفلان بی‌چغندر با جهد و سرعت اندر

چون صوفی قلندر‌، دنبال دیگ جوشی

 

ناگهان درشکه ‌خان‌، از آن طرف گذر کرد

خان اندر او نشسته با کرّ و فرّ و جوشی

 

چرخ درشکه خر را غلطاند و بر زمین زد

تا زانوان فروشد دستش به لانه موشی

 

پالان خر ز دوشش وارونه شد، تو گفتی

دستار باده‌نوشی‌ است در بزم می‌ فروشی

 

پیر ستمگر آمد بگرفت گوش و دمبش

هنّی نمود و هونی، هشّی کشید و هوشی

 

چندان زدش که او را بر جا نماند دیگر

نه شانه‌ای، نه پشتی، نه گردنی نه دوشی

 

ز آن‌جا که جز تحمل کاری نمی‌تواند

با جابری ذلیلی، با ناطقی خموشی،

 

مسکین الاغ می‌گفت: ای پیر بی مروت!

دانستی ار تو را بود فرهنگ و عقل و هوشی

 

جرم من، این که هستم فرمان‌بر مطیعت

ای کاش جای من بود یک استر چموشی!