برگ برای درختان

غلامرضا طالبی

این اتفاق خیلی خیلی قبل افتاد،وقتی که درختان برگ نداشتند.انسانها،پرندگان و دیگر موجودات،به تماشای درختان بی برگ می رفتند.موجودات و اشیاء بر این اساس که درختان برگ ندارند،وجود داشتند.در ایام تابستانهای گرم،مردم تلاش می کردند تا از گرما در امان باشند،زیرا درختان نمی توانستند در حالی که برگ ندارند،سایه ایجاد کنند.

در ایام فصل زمستان،جانوران مجبور بودند در درون سوراخها و گودال ها به سر ببرند،زیرا درختان لخت، از وزش بادهای سرد یخی نمی توانستند جلوگیری کنند.

یک سال ،تابستان بسیار گرم آمد،انسانها و تمام حیوانات از گرمای شدید در رنج بودند.آبها خشک می شدند.آب تالابها و دریاچه ها ،خشک شد و تبدیل به چاله های دارای گل چسبنده شدند.همه جا پر از گرد و خاک شده بود.بر روی سر و کردن حیوانات و انسانها،لایه ای خاک و نمک چسبیده بود.گرم شان بود و عرق می کردند.

حیوانات روستا جلسه ای تشکیل دادند و تصمیم گرفتند از شاه بخواهند که روی درختان را با چیزی بپوشاند تا سایه ای بوجود آید ،تا آنها از گرما در امان بمانند.در نتیجه چند فیل،آهو،شیر و گاو به محل زندگی شاه رفتند و عرضحالی به شاه دادند.

"ای شاه!با این گرما،زندگی برایمان سخت شده است.آب، این ماده حیاتی ،کمیاب شده است.لطفا کاری بکنید تا اندکی سایه برایمان فراهم شود."

شاه از وزیر خواست که روی درختان را با پارچه کرباس بپوشاند تا برای موجودات،سایه فراهم شود و همچنین مقداری آب فراهم کند.

وزیر به جنگل رفت و چند درخت را با پارچه کرباس پوشاند.این کار سبب شد که اندکی آسایش برای موجودات فراهم شود.اما همه جانوران نمی توانستند در زیر سایه آن چند درخت جا بگیرند.در نتیجه آنها هم شروع به پوشاندن درختها کردند تا سایه بیشتری فراهم شود.

وزیر که دید سایه های ایجاد شده،حیوانات را خوشحال کرده و آنها آب را فراموش کرده اند، خیلی آرام و در سکوت،آنجا را ترک کرد.

وقتی که انسانها،از پوشاندن روی درختان برای ایجاد سایه برای حیوانات مطلع شدند،آنها هم نزد شاه رفتند.انسانها از شاه خواستند که درختان را برای آنها هم سایه دار کند و آب هم تامین کند.

شاه مجددا از وزیر خواست کارهای لازم را برای انسانها هم انجام دهد.

وزیر به محل زندگی انسانها رفت و دو سه درخت را با کرباس پوشاند تا سایه دار شوند و به بهانه دیگر کارهایی که دارد،آنجا را ترک کرد.

انسانها مثل سایر موجودات از این کار خشنود نشدند.آنها برای تصاحب درختان سایه دار،با هم،به زد و خورد پرداختند. وقتی دعوای آنها خیلی جدی شد،شاه از آن مطلع شد.

شاه به وزیر مربوطه گفت:

" وزیر عزیز،چرا مردم ما ناراحت هستند؟ دعوای آنها خیلی بد است.باید کاری بکنی که این مشکل حل شود."

وزیر گفت:

"سرورم،من پیشنهاد می کنم به جای اینکه روی درختان را با کرباس بپوشانیم،کار دیگری بکنیم. اجازه دهید به شاخه های درختان برگ بچسبانیم.برگها به ما سایه می دهد و هوا هم از بین شان می گذرد و اطراف را خنک تر می کند.این کار سبب خشنودی بیشتر مردم خواهد شد."

شاه موافقت کرد و گفت: " بسیار خب،برگ به درختان بچسبانید."

وزیر گفت:" سرورم،درختان خیلی زیباتر خواهند شد اگر ما برگهایی به آنها بچسبانیم که همرنگ خودشان باشد و اندازه و شکل شان به درخت بخورد. ما به تعدادی صنعتگر نیاز داریم تا این برگها را درست کنند."

شاه دستور استخدام تعدادی صنعتگر را صادر کرد.در حالی که صنعتگران ،برگ درست می کردند،وزیر هم چند چشمه درست کرد که آب تراوش می کردند.وزیر با کمک صنعتگران،شروع به چسباندن برگ به درختان کردند.

درست کردن برگ با رنگ و اندازه مناسب و سپس چسباندن آنها،خیلی وقت گیر بود.مردم از شدت گرما،کلافه شده بودند و از تاخیر در کار شکایت داشتند.

یکی از ریش سفیدان روستا گفت: " جناب وزیر،این صنعتگران شما خیلی کند عمل می کنند.آنها در یک روز نمی توانند فقط به یک درخت برگ بچسبانند.ما با این روش از گرما خواهیم مرد."

وزیر گفت:

" ببین!هر کاری ،زمان می برد،اگر شما اینقدر ناراحت هستید،چرا به ما کمک نمی کنید؟"

ریش سفید روستا گفت:

" چرا کمک نکنیم؟ کمک می کنیم . تمام اهالی روستا برای کمک آماده اند.اما آنها بلد نیستند برگها را مثل صنعتگران شما،با همان زیبایی و اندازه درست کنند.با این همه جمعیت،انواع و اقسام شکل و اندازه برگ درست خواهد شد."

وزیر گفت:

" اشکالی ندارد،شما برگ درست کنید،شکل و اندازه اش مهم نیست.چیزی که مهم است این است که بموقع این کار را تمام کنیم."

تمام مردم روستا شروع به درست کردن برگ و چسباندن آنها به شاخه ها کردند. حیوانات وقتی کار آدم ها را مشاهده کردند،آنها هم شروع به درست کردن برگ و چسباندن آنها کردند.بزودی تمام درختان مملو از برگ شدند.در حین چسباندن برگ به درختان ،بعضی برگها بر زمین می افتاد و روی سطح زمین پخش شده بود.

همه خوشحال بودند.درختان با برگ پوشانده شدند.نشستن در زیر سایه درختان برای همگی لذتبخش بود.پرندگان با شادی آواز می خواندند.برگ روی درختان سبب شد تا باران ببارد.

باران که بارید،درختان،برگهای جدیدی رویاندند که رنگ و شکل های مختلفی داشتند . باد خنکی می وزید و سایه درختان از عطر برگها،دلپذیرتر هم شده بود.