♟برای شقایق ام

🌈🌈🌈

جمعه است و ناگهان،

غمت که سالیانی است نشسته بر دلم، دوباره می گیرد راه گلویم را.

در باغ،

برای کاشت گوجه فرنگی،

ردیفی را شخم می زنم

، هزارپایی از زیر خاک فرار می کند،

برای اینکه لیانا بخندد،

هزارپا را می گیرم،

تا با دیدن او،

بر لب لیانا خنده ای بنشیند.

به درخت پرشکوفکه ای می نگرم،

تو را می بینم.

آیا به بازی قایم باشک من آمده ای؟

در پشت کدام درخت پنهان شده ای؟، شقایق من؟

تنهاتر از همیشه ام!

بگذار، بر تن زمین شخم بزنم،

تا دور شود اندیشه های گنگ.

خبرهای خوب به تو بدهم، یا هر خبری را؟ لیانا ‌مریض است و سیاوش هم.

در بیمارستان،

برای لیانا قصه های خنده دار تعریف می کنم،

تا بخندد.

عجیب است،

اما خود غمگینم،

مثل تو.

اینجا،

درخت به ی هست که گل های سفید زیبایی دارد،

خیلی شبیه تویند این گل ها.

بویشان می کنم.

در بازی قائم باشک تو را یافته ام،

همان گل به آن درختی تو.

جمعه/ اردیبهشت ۱۴۰۳/شاهرود