آب
♟آب
☀️☀️☀️
دیروز، صبح اندکی زود،چون خیلی هم صبح زود نبود،به دوچرخه سواری رفتم، در ارتفاعات آبشار شاهرود،چندین حوضچه کوچک درست کرده اند و آب جاری کمی،این حوضچه ها را پر می کند و با شرشر کم صدایش،به پایین می رود.چون تا آن ارتفاع اندکی خستگی به سراغ دوچرخه سوار می اید،در مسیر سرپایینی،که شیب تندی هم دارد از کناره ها که بیشتر حالت پیاده رو دارند و در آن ساعت روز،کسی آنجا نبود،و پر پیچ و خم هم هست،مسیرم را انتخاب کردم،تا با سرعت کمتری به مسیر ادامه دهم. در یک جایی که چند ماشین مسافر،از پلاک ماشینها مشخص بود،پارک شده بود چند خانواده،صبحانه می خوردند.
از کنار یکی از آن حوضچه ها که می گذشتم دو مرد میانسال، که در درون حوضچه،نشسته بودند و به یاد دوران بچگی،آب تنی می کردند،با نوعی خجالت زدگی،به من سلام کردند. برای اینکه حالشان خوبتر شود پرسدم؛سرده؟
و هر دو گفتند،خیلی!
عبدالرحیم جعفری مدیر موسس موسسه انتشاراتی امیرکبیر در کتاب خاطراتش نوشته:
تا پیش از آمدن آب لوله کشی،آب تهران از چند قنات تامین می شد که معمولا به نام بانیان شان نامیده می شدند.
جعفری که در آن موقع،خودش و مادرش تحت سرپرستی منتخب الملک بوده اند و در خانه آنها در امیریه زندگی می کرده اند،آب آن محله از قنات فرمانفرما تامین می شده است.
می نویسد؛
نوبت آب محله ها را میراب معین می کرد و شب نوبت محل،مردم کنار جویها جمع می،شدند و به استقبال آب می رفتند.در مسیر آب که به خانه می رفت،صافی و توری پارچه ای،یا الک کهنه می گذاشتند تا آب حتی الامکان با آلودگی کمتری،وارد حوض ها و آب انبارها شود....جویها روباز بودند و زنها در آنها رخت می،شستند،زباله ها را در جویها می ریختند انواع فضولات سگ و گربه و آدمیزاد در جویها روان بود....با این آبی که تعریفش را کردم،انواع و اقسام بیماریهای جلدی و غیر جلدی نیز می امد: کچلی،سالک تراخم،حصبه،وبا و از همه بیشتر کچلی....با همه مراقبت های بهداشتی که در خانه آقای منتخب الملک از من می،شد کچلی گرفتم،و عجب آنکه بی بی خانوم خواهر آقای منتخب الملک هم مبتلا به این بیماری مسری شد."
در فرهنگ فارسی ،آب را روشنایی گفته اند و کلمه آبادی که بمعنای روستا می باشد،از آب مشتق شده است.و مثلا روستای آهوانو در مسیر چشمه علی شهرستان دامغان،که دارای یک اسم اوستایی است و معنای آن،" روستای دارای آب"است.و نام شهر شاهرود هم بدان مناسبت است که بر کناره رود شاهرود بنا شده است و آب در نامگذاری آن، بی تاثیر نیست.
در شاهرود،روستایی هست که به آن ابرسج می گویند.اعتماد السطنه در کتاب مطلع الشمس خود نوشته که در محل و آبادی " اورسبج"درخت اورس زیادی بوده،آن اشجار را قطع کرده اند و بجای آن باغات میوه غرس کرده و آبادی را بنا نهاده اند.و از آنجا که "با" و "واو" در فارسی قلب به یکدیگر می،شود،به آن ابرسج می گویند. در هر حال در همه جای این دره ریشه اورس هست و هر سال سبز می شوند و اهالی به قلع و قمع آن می پردازند."
اکنون بجز تک و توک درخت اورسی،در ارتفاعات مشرف به ابرسج،دیگر درختی نیست آنها هم ،مرتب کم و کمتر می،شوند.
ما نه در دوره ای که آب از قنات می گرفته ایم،با آب و درخت که آب و بارش را به اشکالی برایمان حفظ و به ارمغان می آورد، برخورد مناسبی نداشته ایم ،تا به حدی که اعقاب ما، کچلی و حصبه و سالک و وبا می گرفته اند و نه اکنون از گذشته درس گرفته ایم.
میترا،آناهیتا و تیشتر. الهه های فرهنگ باستانی ما ،هر کدام به نوعی با آب و باران،ارتباط دارند. شاید پیشینیان ما می دانسته اند که آب و باران چه ارزشی حیاتی مهمی در این فلات دارد و سعی کرده اند با تقدس بخشی به آن،برای حفظ آن و پاکی ان،تلاش کنند.
سخنم را با این شعر فردوسی به پایان می برم:
ز آب و آتش و باد و خاک آفرید
جهانی پر از رنگ و بوی و نوید.