♟️حافظ و سفر دریایی
📚📚📚
حافظ پس از انصراف از یک سفر دریایی،غزلی سروده است که با این مقدمه،خواندنش، دلچسب تر می شود.
سلطان محمود خان دکنی از حافظ دعوت نموده که به هند سفر کند و حافظ هم این دعوت را می پذیرد و به جزیره هرمز می رود تا با کشتی به هند برود.حافظ که سوار کشتی شده،باد ناموافقی می وزد و دریا را متلاطم می کند و حافظ هم از رفتن منصرف می شود و این غزل را می سراید :
دمی با غم بسر بردن،جهان یکسر نمی ارزد
به می بفروش دلق ما،کزین خوشتر نمی ارزد
به کوی می فروشانش،به جامی برنمی گیرند
زهی سجاده ی تقوا که یک ساغر نمی ارزد
رقیبم سرزنش ها کرد کزین باب،رخ برتاب
چه افتاد این سرِ ما را که خاکِ در نمی ارزد
شُکوهِ تاج سلطانی که بیم جان در او درج است
کلامی دلکش است اما،به ترکِ سر نمی ارزد
بس آسان می نمود اول،غمِ دریا به بوی سود
غلط کردم که این توفان به صد گوهر نمی ارزد.