شاهنامه بخوانیم(13)

کیومرث(ادامه)

نوشتیم که فردوسی در مورد کیومرث بیان می کند که کیومرث آیین تخت و کلاه را آورده بود .در دوران پادشاهی کیومرث هنوز آهن کشف نشده است،حتی آتش هم در این زمان کشف نشده است.آنها ابتدا کوه نشین بوده اند و بعد کشاورزی آموخته اند. و مشخص می شود که در آن ایام هنوز یکجانشینی در دوران اولیه خود بوده است.تخت شاهی کیومرث بر کوه ساخته می شود.

در دوران کیومرث،انواع پوشیدنی،خوردنی و تربیت شکل می گیرد.خوراکیها و غذاهای جدید شناخته می شود.

و کیومرث شاه عادلی است و روز به روز پادشاهی او مقبول تر می شود.همه حیوانات اهلی و وحشی در کنار او آرام می گیرند.

همی تافت زو فر شاهنشهی

چو ماه دو هفته ز سرو سهی

دد و دام و هر جانور کش بدید

ز گیتی به نزدیک او آرمید

کیومرث نه تنها جایگاه شاهی داشت بلکه دارای شخصیت دینی هم بوده است.سروش ایزدی به نزدش می آمده و مردم و دد و دام به رسم نماز نزدش می آمده اند.

به رسم نماز آمدندیش پیش

وزو برگرفتند آیین خویش

 کیومرث پسری به نام سیامک داشت.درخشش فرمانروایی کیومرث موجب رشک و حسد اهرمن می گردد. اهریمن تنها دشمن کیومرث،سپاهی به سپهداری پسرش برای جنگ با کیومرث گسیل کرد. خبر به سیامک رسید.با سپاه اندکی به جنگ دیوان شتافت .کیومرث از این اتفاقات مطلع نبود. سیامک بوسیله یک پری از  حمله لشکر اهریمن خبردار می شود.

یکایک بیامد خجسته سروش

بسان پری پلنگینه پوش

بگفتش ورا زین سخن دربه‌در

که دشمن چه سازد همی با پدر

سخن چون به گوش سیامک رسید

ز کردار بدخواه دیو پلید

فردوسی ذکر می کند که سیامک چرمینه پلنگ به تن داشته و در آن زمان تن پوش دیگری نبوده است.در آن زمان جوشن و لباس رزم هم وجود نداشته است.در واقع برای ایرانیان،آیین جنگ و خون ریزی مفهومی نداشته است.

بپوشید تن را به چرم پلنگ

که جوشن نبود و نه آیین جنگ

سیامک در جنگ با دیو کشته می شود.پس از این شکست،مهاجرت بزرگی اتفاق می افتد و مردم و کیومرث به کوهستان پناه می برند.

دد و مرغ و نخچیر گشته گروه

برفتند ویله کنان سوی کوه

برفتند با سوگواری و درد

ز درگاه کی شاه برخاست گرد

سیامک را پسری به نام هوشنگ بود که نزد پدر بزرگ(کیومرث)پرورش یافت و تمام تلاش خود را برای کین خواهی سیامک قرار داد.

خجسته سیامک یکی پور داشت

که نزد نیا جاه دستور داشت

گرانمایه را نام هوشنگ بود

تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود

پس از آنکه کیومرث سوگواری را ترک کرد و دل بر جنگ با اهریمن متمایل کرد؛هوشنگ را فراخواند و گفتنی ها به او گفت.

چو بنهاد دل کینه و جنگ را

بخواند آن گرانمایه هوشنگ را

همه گفتنیها بدو بازگفت

همه رازها بر گشاد از نهفت

کیومرث گفت که باید لشکری فراهم آوری و چون من رفتنی هستم و سالار نو تو خواهی بود،باید پیشاهنگ لشکر باشی.

که من لشکری کرد خواهم همی

خروشی برآورد خواهم همی

ترا بود باید همی پیشرو

که من رفتنی‌ام تو سالار نو

و بدین سان جنگ با سپاه اهریمن آغاز می شود .

بیامد سیه دیو با ترس و باک

همی به آسمان بر پراگند خاک

در جنگ با اهریمن،هوشنگ پیروز می شود و سر از تن اهریمن جدا می کند.

کشیدش سراپای یکسر دوال

سپهبد برید آن سر بی‌همال

کیومرث که منتظر چنین روزی بود،با شنیدن خبر پیروزی هوشنگ و مرگ اهریمن،از دنیا برفت.تو گویی که منتظر چنین روزی بود.

چو آمد مر آن کینه را خواستار

سرآمد کیومرث را روزگار

و در پایان سرگذشت کیومرث ،فردوسی ذکر می کند که کیومرث که از خود یادگاری خوب برجا گذاشت.

برفت و جهان مردری ماند ازوی

نگر تا کرا نزد او آبروی

جهان فریبنده را گرد کرد

ره سود بنمود و خود مایه خورد

در بیت آخر داستان کیومرث،فردوسی قرائتی را بیان می کند که کمتر در مورد آن صحبت شده است. او با افسوس جهان را فسانه ای می داند که خوب و بد برای کسی نمی ماند.این دیدگاه خیلی به دیدگاه خیام شبیه است.

جهان سربه‌سر چو فسانست و بس

نماند بد و نیک بر هیچ‌کس.