♟️فوتبال فرانسه_مراکش
✒️غلامرضا طالبی
⚽⚽⚽
الان برای فرانسه اعلام پنالتی شده و امباپه قرار است ضربه پنالتی را بزند. می زند و دروازه بان توپ را می گیرد.
فوتبال ورزش عجیبی است. چند سال پیش و به گمانم جام جهانی ۱۹۹۴ بود که در همین آمریکا برگزار می شد، گابریل گارسیا مارکز، نویسنده بزرگ دوران ما، آرزو کرد که شاید فوتبال بتواند اتحاد و همبستگی را بین مردم کلمبیا بوجود آورد. این خاصیت کلان فوتبال است که چنان نویسنده ای ،چنین آرزویی داشته است. در کلمبیا در آن روزگاران، یک آدم ربایی شده بود و آدم ربایان درخواست عجیبی داشتند: گابریل گارسیا مارکز، رئیس جمهور شود.
قبل از گارسیا مارکز، آلبر کامو در رمان طاعون، خبرنگاری به نام رامبر از پاریس به شهر وهران در الجزایر آمده است تا درباره تعداد زیاد موش‌ها و مرگ آنها گزارش تهیه کند. اما ناگهان طاعون شیوع پیدا می‌کند، شهر قرنطینه می‌شود و او در وهران گرفتار می‌ماند. رامبر که هیچ وابستگی به مردم شهر ندارد و تنها آرزویش بازگشت نزد همسرش در پاریس است برای گرفتن اجازه خروج به هر دری می‌زند. او استدلال می آورد که اصلا اهل آن شهر نیست و نباید او را در مشکلات خودشان قاطی کنند و آنجا نگه دارند. ولی کسی به حرفش توجه نمی‌کند. او سرانجام به سراغ گروهی قاچاقچی می‌رود تا او را از دروازه عبور دهند.
در جریان این تلاش‌ها و در لحظاتی از سردرگمی و ناراحتی مدتی را ناچار می‌شود در انتظار اجرای نقشه فرار، با یکی از واسطه‌ها به نام گونزالس بگذراند؛ مردی که در نگاه اول هیچ جذابیتی برای او ندارد و رامبر نیز علاقه‌ای به هم‌صحبتی با او نشان نمی‌دهد.

اما خیلی تصادفی حرف از فوتبال می‌شود و کم‌کم هر کدام شروع می‌کنند در مورد این که بازی در کجای زمین را بیشتر دوست دارند و تیم و بازیکنان مورد علاقه شان کدام است حرف می‌زند و گفتگوی جذابی بین آنها شکل می‌گیرد.
به قدری از این گفتگو لذت می‌برند که در پایان قرار می‌گذارند باز هم یکدیگر را ببینند و هر بار که رامبر با قاچاقچی‌ها قرار دارد با شوق و علاقه با گونزالس در مورد فوتبال صحبت می‌کنند.
دو نفر که در آغاز، رابطه شان کاملا کاری و نه چندان دلچسب،یکی می خواهد فرار می کند و دیگری قاچاقچی است. رامبر فقط می‌خواهد از شهر فرار کند و گونزالس هم یکی از واسطه‌های این کار است. هیچ‌کدام علاقهٔ واقعی به دیگری ندارند. اما ناگهان موضوع فوتبال پیش می‌آید و فضا عوض می شود. در این گفتگو رامبر متوجه می‌شود گونزالس آنقدرها هم که ابتدا فکر می کرده آدم بدی نیست. آنها نه درباره فلسفه حرف می‌زنند، نه درباره عشق، نه درباره مرگ و نه حتی درباره طاعون. درباره چیزی حرف می‌زنند که ظاهراً کاملاً بی‌اهمیت است: فوتبال.

در این گفتگو رامبر دیگر صرفاً یک مشتری نیست و گونزالس هم فقط یک قاچاقچی نیست؛ آن‌ها دو انسان‌اند که از علاقه‌ای مشترک لذت می‌برند.

شاید کامو به همین دلیل این صحنه را در رمان گنجانده است: برای یادآوری اینکه آنچه جامعه را سرپا نگه می‌دارد، همیشه ایده‌های بزرگ و قهرمانان بزرگ نیستند. گاهی یک گفت‌وگوی ساده درباره فوتبال بیش از ساعت‌ها بحث فلسفی انسان‌ها را به هم نزدیک می‌کند.

در شهری که طاعون همه چیز را به مرگ و اضطراب تقلیل داده وقتی این دو نفر درباره فوتبال حرف می‌زنند، در واقع دارند از جهانی صحبت می‌کنند که هنوز در آن مسابقه، هیجان، خاطره و آینده وجود دارد و این نوعی مقاومت است در برابر سلطهٔ طاعون بر زندگی.
و شاید گابریل گارسیا مارکز هم وقتی چنان آرزویی برای جامعه ی گسسته و درگیر قاچاق و آدم ربایی و دزدی کلمبیا داشت که تنها فوتبال را آخرین سنگر اتحاد مجدد مردم می دانست، تحت تاثیر رمان طاعون آلبر کامو بوده است.
و چیزی که ما در جام جهانی از تیم فوتبال مان و مدیران آن که تلاش برای کمک به اتحاد ملی بود، کم دیدیم.
امشب در بازی فرانسه_ مراکش که الان دیگر دارد نیمه اول تمام می شود و من صدا را شنیدم و بازی را ندیدم و این مطلب را می نوشتم، یک نکته خوب مشاهده کردم که یقه لباس تیم مراکش، طرحی از بافتنی های سنتی مراکش بود.
ما در بسیاری از شهرهای مان دارای بافتنی های سنتی با طرح های نشان دهنده فرهنگ ملی مان هستیم. کاش مسئولین فوتبال ما هم یاد بگیرند که در طراحی لباس های تیم ملی و البته سایر تیم های ورزشی سایر رشته ها، از این طرحهای بافت سنتی و باستانی مان، استفاده کنند.
کاش فوتبال مال مردم بماند.