♟️نگاهی کوتاه به تاریخ معاصر ایران
✒️ چرا چنین شد؟
📚📚📚
شعبان جعفری تعریف کرده که وی در مراسم خاکسپاری محمدرضاشاه حضور داشته است. خودش گفته:
ج: ..یه هتلی ام اونجا برامون گرفته بودن.هتل خیلی خوبی بود.بعد فرداش یکی رو فرستادن عقب ما رفتیم.البته یه روز بعد از تشییع جنازه بود‌دیدم اردشیر زاهدی،اونجا بود،نیکسون بود،کسینجر بود و مئیر عزری بود،چندتا از ایرانیا اومده بودن اونجا.خلاصه‌ وقتی رفتیم اونجا،شهبانو ما رو احضار کرد و رفتیم اونجا نشستیم به صحبت کردن.بعد شهبانو از من پرسید: چرا وضع اینجور شد؟ گفتم: قربان شما الان عزادارین نمی تونم چیزی به شما بگم.
گفت: نخیر،چرا،چرا اینجوری شد؟ آخه این چی بود،چرا مردم این کارو کردن؟
گفتم : والا من دوست ندارم چیزی بگم،ولی از خودم به شما بگم،من ۳۵ سال بود وسط میدون امجدیه ورزش می کردم،تو اوستودیوم آریامهر ورزش می کردم،هر سال یه قرآن و یه عکس مولا رو می بردم بالا،می دادم به شاه.ولی این چند سال آخر چرا نمی ذاشتن من برم بالا؟"
و باز در جای دیگری می گوید(خطاب به هما سرشار):
"ج: عقیده منو می خواین؟یه چیزی به شما می گم عین حقیقته.قبول کن.ببین این اوستودیوم فرح کجا بود؟یادتونه کجا بود؟
س: ته فرح آباد ژاله
ج: باریکلا،ببین اونجا که اوستودیوم ساخته بودن،چی بود؟
س: نیروی هوایی؟
ج: دیگه بغلش چی بود؟ نمی دونین،هان؟ بغلش حلبی آباد بود.بیست هزار قاچاقچی و دزد و قالتاق و قاتل اونجا زندگی می کردن.وقتی عرض می کنم مردم بیشترشو نمی دونن،ایناست. الان هیچکدوم از شما نمی دونین.اینا اونجا زندگی می کردن.آخه یکی نباید بود به وضع اینا رسیدگی کنه؟ وقتی اون اوستودیوم رو ساختن، اوستودیومی به اون عظمتو، یکی نباید بپرسه: اینجا چیه؟