فوت قربان سبزه کار

سالها دور،که تازه سپاهی دانش به روستاها آمد،کلاته عرب و افضل آباد هم بطور مشترک صاحب دبستان سپاهی دانش شدند.این مدرسه در محل مظهر قنات افضل آباد بود و تقریبا درست وسط راه بین این دو روستا.مظهر قنات افضل آباد با محل استقرار خانه های روستای افضل آباد فاصله داشت. افضل آباد روستای قدیمی تری بود و آدم های مهمتری هم در آن زندگی کرده بودند. خانه ما در کلاته عرب بود،ولی در آنجا ملک و زمینی نداشتیم. ملک و زمین پدرم در افضل آباد بود و این،یک دوگانه  عجیب ایجاد می کرد.

بهر حال ارتباطات مابین افضل آباد و کلاته عرب بیش از این مدرسه مشترک یا استقرار منزل ما در کلاته عرب و زمین مان در افضل آباد بود. مشابه ما،سایر اقوام پدری من هم در افضل آباد،ملک داشتند.و همیشه مراسم محرم در مسجد افضل آباد برگزار می شد. کلاته عرب اصلا مسجد نداشت. حتی در ایامی که قنات افضل آباد خشک شده بود و کسی در افضل آباد زندگی نمی کرد،مراسم محرم در مسجد افضل آباد برگزار می شد.شبهای محرم،گروهی و چراغ بدست از کلاته عرب به سمت مسجد افضل آباد می رفتیم. دایی ام حسن که الان نیست و یادش همیشه با منه،یک چراغ توری داشت. مراسم روشن کردن چراغ توری و گرم شدن،تورش،برای ما که بچه های کوچکی بودیم،خودش مراسمی دلپذیر بود.

مدرسه سپاه دانش،رابطه بین بچه های دو روستای کلاته عرب و افضل آباد را نزدیکتر کرد. اشکالی هم در کار این مدرسه بود.فقط یک سپاهی دانش وجود داشت و تعداد بچه ها و کلاسها زیاد. او به نوبت در تک تک کلاسها درس می داد. من یک سال در این مدرسه درس خواندم. گفته می شد که چون کلاسها شلوغ و سپاهی دانش فقط یکی است،سطح آموزش پایین است و باید به دبستان دولتی کاخک که در 6-7 کیلومتری کلاته عرب بود برویم.این امر باعث شد که دخترها از رفتن به کاخک دور بمانند. خواهرم فاطمه که بسیار باهوش و درسخوان بود،همینطوری از رفتن به مدرسه جا ماند. زیرا هیچکس دیگری دخترش را به مدرسه کاخک نفرستاده بود.همچنین به وضعیت مدرسه سپاه دانش هم آسیب رساند،چون تعدادی از پسرهای افضل آباد و کلاته عرب برای تحصیل در مدرسه ای بهتر،دیگر به آنجا نمی رفتند و آن مدرسه هم دیگر آن شوکت و جلال اولیه را نداشت.بچه های کلاته عرب از دو سه مسیر مختلف به کاخک می رفتند. از کلاته عرب به حسین آباد  و بعد کاخک می رفتیم. بعضی که دوچرخه داشتند از مسیر علی آباد می رفتند که جاده خاکی ماشین رویی بود. و بیشتر از مسیر نزدیک به افضل آباد راهی کاخک می شدیم و در مسیر با بچه های افضل آباد،همراه می شدیم و در برگشت هم همین وضعیت وجود داشت.

در روزهای سرد که بادهای سوزناکی هم می وزید،در بین راه چند خارشتر را آتش می زدیم و خودمان را گرم می کردیم.قربان سبزه کار،همکلاسی من بود. افضل آبادی بود. درسش هم خوب نبود. اما از همه ما بهتر،آتش روشن می کرد. همیشه تو جیبش برای آتش روشن کردن ،کبریت داشت. بعضی وقتها ،بچه ها،سر چوب کبریت،بازی می کردند،کبریت بازی.

معمولا در مسیر برگشت از مدرسه و در نزدیکیهای افضل آباد و روی شنهای کنار راه خاکی که همیشه پر از شن بود و برای دوچرخه مناسب نبود،بچه ها مسابقه کشتی می گذاشتند. قربان که قد کوتاهی داشت-،البته من آن موقع از او بلندتر نبودم،بعدا قدم از او بلند تر شد- همه را می برد. حداقل مرا می برد. یک فن هم بیشتر بلد نبود،پایش را پشت پای حریف می گذاشت و خیلی زود او را به زمین می زد.

چند سال قبل او را در کلاته عرب دیدم. بغلش کردم و بلندش کردم و بهش گفتم؛قربان کشتی بگیریم؟ خندید. گفت ،رضا! دیگر پیر شدم.

پسر خوبی بود. مرد خوبی هم شده بود. شنیدم که چند روز پیش در خانه اش در روستای علی آباد بر اثر آتش سوزی خانه،سوخته و فوت کرده است. بخاطر همه آن خاطرات خوب با قربان سبزه کار و همکلاسیها و هم مدرسه ایهای کاخک و آن مدرسه سپاه دانش،از او یاد می کنم.در آن سالهای اول، ما از کلاته عرب چند نفر بودیم. حسن و رضای سالارنژاد،محمد شترداری(محمد علی بیگ) و بعدا حسین علیزاده. حسن سالارنژاد و محمد شترداری هم سن و همکلاس بودند و رضای سالارنژاد هم تا آخر ادامه نداد.محمد شترداری هم دیگر در بین ما نیست.

چه روزها که در فصل بهار ،وقتی از کاخک به روستایمان برمی گشتیم،بدنبال یک قارچ محلی که به آن پاچک بره می گویند،مسابقه پیدا کردن پاچک بره می گذاشتیم. رضای سالارنژاد معمولا زودتر از بقیه ،در آن دورها متوجه وجود پاچک بره می شد و به سرعت به آن طرف می دویدیم. البته به یاد ندارم که بخاطر تصاحب پاچک بره،بین مان بحث و جدلی بوجود آمده باشد. یادم می آید که یکبار رضا سالارنژاد تعدادی زیادی پیدا کرده بود و من تعداد خیلی کمی یافته بودم،با اصرار چند تا از پاچک بره های خودش را به من داد.

و چقدر مزه پاچک بره سیر داغ شده،خوشمزه بود.

اینها را برای یادآوری یاد همه اون همکلاسیهایی که نام بعضی را هم در این نوشته ذکر نشد،نوشتم تا به محمد شترداری و قربان سبزه کار بگویم؛رفقای عزیز،بدرود.

و به اون عزیزانی هم که هستند ،بگویم ؛شما دوستان عزیزی بودید و هستید و امیدوارم که زنده بمانید.