قصه هایی برای لیانا

قصه هایی از سرخپوستان

چرا وال ماهیهای کوچک را می خورد؟

روزگاری یک وال در دریا زندگی می کرد که تمام انواع ماهیها را می خورد. هر چه او می یافت ، می خورد تا وقتی که فقط یک ماهی زیبا باقی ماند. او درست پشت گوش راست وال شنا می کرد و از خطر خورده شدن در امان بود.

یک روز وال روی دمش ایستاد و گفت: " من گرسنه ام."

ماهی زیبای کوچک گفت: " آیا هیچوقت گوشت آدم ها را امتحان کرده ای؟"

وال گفت: " نه. مزه اش شبیه چیست؟"

ماهی زیبای کوچک گفت: " خیلی خوشمزه. خوشمزه ،اما سخت."

وال گفت: " من به قسمت سختش کاری ندارم.مقداری برایم بیاور." وال این را گفت و با دمش ضربه محکمی بر آب زد.

ماهی کوچک به وال گفت: " اگر به عرض جغرافیایی پنجاه شمالی و پنجاه غربی شنا کنی،نشسته بر روی یک قایق مسطح  الواری در وسط دریا قرار دارد،مردی را در حالی که شلوار آبی به پا دارد و یک چاقو در دستش هست را خواهی دید.اما مجبورم به تو بگویم که  او دارای انرژی زیاد و نامتناهی است."

مرد بزودی خودش را در شکم وال یافت. او شروع به پریدن،ضربه زدن و خراشیدن داخل بدن وال ،با شیوه ای بسیار وحشیانه کرد ،بطوری که وال احساس ناراحتی زیادی کرد.

در این وضعیت،وال به ماهی کوچک زیبا گفت: "این مرد خیلی سختگیر است.و علاوه بر این مرا وادار به سکسکه می کند.چکاری می توانم انجام دهم؟"

ماهی کوچک زیبا به وال گفت: " به او بگو بیرون بیاید."

در نتیجه وال از طریق گلویش فریاد زد: " بیرون بیا و درست رفتار کن.من سکسکه گرفته ام."

مرد گفت: " نه؛نه اینجا. تو باید مرا به ساحل خودم ببری."

وال پرسید؟ :" ساحل تو کجاست؟"

و مرد چیزی را در جعبه شنوایی وال،نجوا کرد.

در نتیجه وال شنا کرد تا به ساحل محل زندگی مرد رسید. اما در حالی که وال شنا می کرد؛ مرد که براستی یک فرد بسیار قوی و پرقدرت بود،از چاقویش استفاده کرد و الوار را به قطعات مربعی منقش به خطوط جالبی تقسیم کرد یک چارچوب آهنی هم درست کرد و آنها را محکم به کمرش بست.وقتی که بیرون می آمد آنها را در گلوی وال گیر داد و آنها محکم در گلوی وال گیر کردند.

از آنروز به بعد،وال با چارچوب آهنی در گلویش،که اجازه نمی داد وال نه سرفه کند و نه چیزی را فرو ببرد.لیانای عزیزم؛از آن روز به بعد وال، مجبور شده که فقط ماهیهای کوچک را بخورد .او نمی تواند پسر بچه ها و دختر بچه های و مردان و زنان را بخورد.