♟یک عاقبت
🌈🌈🌈


هرمزان عموزاده یزدگرد، در جنگ شوشتر ، توسط سپاه اعراب دستگیر می شود. او را به مدینه نزد عمر می فرستند. قرائتی از نجات او وجود دارد که چنین است:
هرمزان را کاسه ای آب دادند تا بخورد. عمر به او گفت؛تا این آب را نخوردی کشته نمی شوی. او نخورد و نمرد.
قرائت دومی هم می شود استنباط کرد. وقتی هرمزان را به نزد عمر می برند، خلیفه به او می گوید ؛
عاقبت غدر را دیدی و مرارت ثمره ی آن را چشیدی؟
هرمزان می گوبد:
سابقا که عرب و عجم با یکدیگر محاربه می کردند ، خدای تعالی‌با هیچ کس از ایشان نبود، زیرا هر دو گروه کافر بودند،لذا عجم همیشه غالب و حاکم و عرب، رعیت و زیردست بودند.اکنون به برکت اسلام، حق تعالی با شماست و غلبه شما به آن سبب است،نه قوت این سپاه کون برهنه!.
آیا این پاسخ هوشمندانه سبب نجات هرمزان از مرگ نبوده است؟
آنچه عمر از غدر می گوید، این بوده که در خارج از شهر شوشتر ، موانع مصنوعی ایجاد کرده بودند که با کمک یکی از ساکنین شوشتر که تازه مسلمان شده بود، راه ورود به شهر گشوده می شود.همچنین در مسیر راه به شوشتر، خارهای سه گوش آهنین فراوانی ریختند که آن خارها باعث زخم پای لشکریان و ستوران آنها شد و حمله را تاخیر انداخت.
بهر جهت یا به آن‌ دلیل و یا به این‌ دلیل،هرمزان رهایی می يابد و در مدینه می ماند و به کسب و کار مشغول می شود. در جریان قتل خلیفه دوم، چون همکاری داشته،دستگیر و توسط عبیدالله پسر عمر، کشته می شود.