طنز کشاورزی
طنز کشاورزی
یک کشاورز و تازه عروسش از کلیسای کوچک روستا با کالسکه ای که با چند اسب کشیده می شد به سمت خانه شان برمی گشتند.در همین موقع اسب پیرتر ،سکندری خورد.
کشاورز گفت: " این یک."
هنوز خیلی جلو نرفته بودند که اسب بیچاره دوباره سکندری خورد.
کشاورز گفت: "این بار دوم."
چند قدم بعد ،اسب پیر مجددا سکندری خورد.
کشاورز دیگر حرفی نزد،اما از زیر صندلی تفنگش را بیرون آورد و به سمت اسب شلیک کرد.
تازه عروسش غرید و گفت که : "این کار تو خیلی ترسناک بود."
کشاورز گفت: "این یک."
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۶ ساعت 20:6 توسط غلامرضا طالبی
|