طنز کشاورزی

یک کشاورز و تازه عروسش از کلیسای کوچک روستا با کالسکه ای که با چند اسب کشیده می شد به سمت خانه شان برمی گشتند.در همین موقع اسب پیرتر ،سکندری خورد.

کشاورز گفت: " این یک."

هنوز خیلی جلو نرفته بودند که اسب بیچاره دوباره سکندری خورد.

کشاورز گفت: "این بار دوم."

چند قدم بعد ،اسب پیر مجددا سکندری خورد.

کشاورز دیگر حرفی نزد،اما از زیر صندلی تفنگش را بیرون آورد و به سمت اسب شلیک کرد.

تازه عروسش غرید و گفت که : "این کار تو خیلی ترسناک بود."

کشاورز گفت: "این یک."