♟️بیا که نوبت صلح است.
🌻🌻🌻
امروز ۳۱ شهریور است و سی و یک شهریور سال ۱۳۵۹ عراق به کشورمان حمله کرد، جنگی که هشت سال بدرازا کشید و تغییرات بزرگی در تمام عرصه های زندگی ایرانیان بوجود آورد. آدم های زیادی در مورد چرایی آن جنگ و اینکه مقصر که بود،حرف زده اند.من نمی خواهم حرفی بر آن حرفها بیفزایم،چون اصلا می خواهم در مورد صلح حرف بزنم.
در طول تاریخ ،مرز غربی ما ،مرز ملتهبی بوده است.زمانی ما قصد کشورگشایی و گسترش مرزهایمان را داشته ایم،زمانی رقبای غربی که عمدتا یونانی ها و در کنارشان مقدونیه و روم و بعدا بیزانس بوده اند،بکرات انها به ایران و ایران به آنها حمله برده اند.
ساکنین مناطق مرزی در آن ایام،اگر زرتشتی بودند،مورد هجوم اولیه ی مهاجمان به ایران واقع می شدند و اگر مسیحی بودند،در پیشاپیش هر حمله ای،مورد هجوم سپاه ایران بوده اند.
و چون همواره این احتمال وجود داشت که مسیحیان پیرامون مرزهای غربی،از مهاجمان حمایت کنند،در دوران صلح،به آنها فشار وارد می شد که زرتشتی شوند ،تا در روز مبادا خیال سپاه ایران راحت باشد.اما وقتی پادشاه ساسانی بر اریکه ی قدرت می نشست،پسرش را و یا برادرش را بر همان استان‌های مرزی مثل ارمنستان،حاکم می کرد و بکرات آن پسر و برادر،هم دین شان را عوض می کردند و هم بر دولت مرکزی می شوریدند.
و اگر در این میان،پادشاهی یافت می شد که نسبت به سایر ادیان ،در کنار دین زرتشت که دین تقریبا رسمی ساسانیان بود، آزادی مناسک مذهبی می داد،باز این موبدان و امرای دین زرتشت بودند که آن پادشاه را " بزره گر" (گناهکار) و ملحد می نامیدند و در جهت حذف او به هر کاری متوسل می شدند.
از درون همان غوغاهاست که بعدا خیام به طعنه و تجربه آموزی می گوید:
آن قصر که بهرام در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت.
و فردوسی در میانه ی گفتگوی سلم،تور و ایرج،سه پسران فریدون این بیت را از زبان ایرج،به آن دو برادر خطاب می کند؛
سپهر بلند ار کشد زین تو
سرانجام خشت است،بالین تو.

پیشینیان ما آنقدر برای مسائل مختلف جنگیده اند که فراموش کردند آنها برای جنگیدن خلق نشده بوده اند.
فقط جنگیدن نبوده است که شجاعت می خواسته، صلح هم شجاعت می خواهد.
در شاهنامه داستان فریدون و سه پسران او ،حاوی درس شجاعت و صلح است. سه پسر فریدون،سلم،تور و ایرج هستند. او آنها را برای ازدواج با سه دختران سرو ،پادشاه یمن به آنجا می فرستد و وقتی آنها در حال برگشت به ایران هستند،می خواهد شخصیت و شجاعت پسرانش را سنجه کند.
خود را به شکل اژدهایی درمی آورد و خشمگینانه،به آنها هجوم می برد. سلم،بزرگترین پسر به گوشه ای پناه می برد و می گوید درگیر شدن با اژدها ابلهانه است.
تور ،بی باکانه،مبارزه را می پذیرد . و ایرج کوچکترین پسر ،می گوید ما پسران فریدون هستیم و از هیچ هیولایی نمی ترسیم.
ایرج که در تاریخ سنتی ما، نام ایران برگرفته از نام اوست،وجهی از شخصیت را نشان می دهد که فریدون آن را ترجیح می دهد. او خودش را بصورت حلقه اتحاد خانواده ،در کنار شجاعت نشان داده،اما دو برادر بزرگتر، تصمیم تک روانه گرفته اند،یکی ترسو و دومی شجاع .
فریدون که خودش را مجددا به شکل انسانی درآورده، روم و غرب ایران را به سلم می دهد. تور که شخصیت شجاع و بی پروا دارد را حاکم چین و توران می کند و ایرج که شجاع و نجیب است را حاکم ایران می کند.
پس از چندی آن دو برادر؛ سلم و تور ،می گویند قلب سرزمین به ایرج که برادر کوچک است،داده شده و شروع به اظهار ناراحتی می کنند.آنها پس از سالها که پدرشان پیر شده،نامه ای به او می نویسند و می گویند گوشه ای دورافتاده به ایرج بده، والا منتظر جنگ باش.
ایرج برای ترمیم پیوند برادرانه،به نزدشان می رود تا صلح برقرار کند،با اینکه می داند ممکن است آنها قصد جانش را داشته باشند. اما آن شجاع نجیب،صلح را برگزیده. اما تور به توطئه سلم ایرج را می کشد و ایرج که ایران از او نام به شجاعت و نجابت گرفته اولین قربانی صلح است.
این حرفهای ایرج به دو برادر مهترش می باشد:
بدو گفت کای مهتر کام جوی
اگر کام دل خواهی،آرام جوی
من ایران نخواهم،نه خاور نه چین
نه شاهی نه گسترده روی زمین

بزرگی که فرجام او تیرگی است
بر آن مهتری بربباید گریست
.
.
زمانه نخواهم به آزارتان
اگر دور مانم زدیدارتان.