♟️ گویند که:

📒📘📒

_ محمود افغان روزی در دیوان خانه ی اصفهان امر کرد که پسران ،برادران ،اقربا و اولاد ذکور شاه سلطان حسین را در دولت خانه جمع کنند.افاغنه امتثال امر کرده،صد و پنجاه و نه نفر از اولاد شاه عباس را که پیر بودند و در عصر شاه سلیمان، میل در چشمان شان کشیده بودند، در قید و بند آوردند و به صف کردند‌.

محمود امر کرد از اول تا آخر همه را گردن بزنند.شاه سلطان حسین دردمند و فریادکشان و افتان،نزد محمود آمد و عهد و میثاق قدیم به یاد او آورد. دو نفر اولاد کوچک شاه که صدای پدر را شنیدند،فریاد کمک طلبیدند.فایده نبخشید. سلطان حسین ،بسیار عجز و زاری کرد،محمود در نهایت گفت،این دو را به تو بخشیدم. اما چه فایده که زهره ی آن بیگناهان آب شده بود و بعد از دو روز ،هر دو فوت کردند.

_ محمود بعد از نکاح با دختر شاه سلطان حسین، از او پسری داشت که وقتی اشرف بر تخت جلوس کرد، شرط کرد که چون محمود پدر مرا کشته، باید به قصاص پدر، محمود کشته شود. پس افاغنه رفتند و در رختخواب،سر محمود را بریدند و برای مبارکباد،نزد اشرف آوردند. در آن روز ،سر قریب به پانصد نفر از خادمان و محافظان خاص محمود ،گردن زده شدند.

گویند که بر چشم فرزند خردسال محمود که نوه شاه سلطان حسین بود،هم میل کشیدند،یا او را کشتند.