طنز کشاورزی
طنز کشاورزی
رمضان در بعد از ظهر یکی از روزهای سرد زمستان سوار خرش بود و در مسیر روستایشان حرکت می کرد. به تقی آباد که رسید،دید جلوی منزل یکی از اهالی که نامش محمدرضا(مَرضا) بود،تعداد زیادی مرد ایستاده اند.
رمضان رو به یکی از آن مردان که نامش اصغر بود، کرد و گفت: "اصغر،اینهمه مرد دم خانه مَرضا چکار می کنند؟"
اصغر : " خر مَرضا به مادر زنش لگد زده و امروز مادرزن مَرضا مرده است."
رمضان : " این وقت روز که دیر است. الان می خواهید دفنش کنید؟"
اصغر : " نه ،زن مَرضا به او گفته که این خر را نباید نگه داری . و مَرضا می خواهد خر را بفروشد."
رمضان: " خب بفروشد. اما اینهمه آدم اینجا چکار می کنند؟"
اصغر: " اخه هم می خواهند خر مَرضا را بخرند."
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند ۱۳۹۶ ساعت 23:53 توسط غلامرضا طالبی
|