قصه ای برای لیانا:

مرغ دم سیاه

مرغ دم سیاه داشت توی باغ دنبال چیزی می گشت تا اونو بخوره که یهو یک چیزی به سرش خورد.

دم سیاه ترسید و گفت : " وای چی شد؟این چه بود؟!آسمان حتما دارد می افتد پایین.! من باید بروم و به شاه بگویم."

دم سیاه خیلی راه نرفته بود که دوستش "خروس تاج کج" اونو دید و  ازش پرسید:" با این عجله کجا میری؟"

مرغ دم سیاه گفت: " دارم میرم پیش شاه تا بهش بگم آسمون داره می افته."

خروس تاج کج گفت: "آسمون داره می افته؟ منم با تو میام."

در نتیجه مرغ دم سیاه و خروس تاج کج به سمت کاخ شاهی رفتند.در مسیرشان آنها اردک دم نقره ای را دیدند که در استخر شنا می کرد.

اردک دم نقره ای پرسید: " کجا می روید؟"

مرغ دم سیاه جواب داد:" ما داریم میریم خدمت شاه تا به او بگوییم آسمان دارد می افتد. ما باید سریع برویم،چون وقتی  نمانده تا آسمان بیفتد."

اردک دم نقره ای با بهم زدن بالهایش بر روی آب ، گفت: " من هم با شما می آیم."

در نتیجه مرغ دم سیاه،خروس تاج کج،و اردک دم نقره ای با عجله به سمت کاخ شاهی رهسپار شدند.در مسیرشان،آنها غاز سر سیاه را دیدند. غاز از آنها پرسید:" با این عجله کجا می روید؟"

مرغ دم سیاه گفت: " ما به کاخ شاه می رویم تا به او بگوییم که آسمان دارد می افتد."

غاز سر سیاه هم گفت:" من هم با شما می آیم."

در نتیجه مرغ دم سیاه،خروس تاج کج،و اردک دم نقره ای و غاز سر سیاه با هم به سمت کاخ شاه روانه شدند.

در گوشه باغ آنها به بوقلمون پا بزرگ برخوردند.بوقلمون از آنها پرسید:" در این روز به این خوبی کجا می روید؟"

مرغ پرسیاه با اوقات تلخی گفت: " من مدت زیادیه که روز خوب ندیده ام.آسمان دارد می افتد و ما عجله داریم و می خواهیم به نزد شاه برویم."

بوقلمون هم گفت: " من با شما می آیم."

در نتیجه مرغ دم سیاه،خروس تاج کج،و اردک دم نقره ای و غاز سر سیاه و بوقلمون پا بزرگ به سمت کاخ شاه حرکت کردند.

در مسیر حرکتشان آنها روباه دم جارویی را دیدند.روباه پرسید:" با این عجله کجا می روید؟"

مرغ دم سیاه گفت: " ما به کاخ شاه می رویم تا به او بگوییم آسمان دارد می افتد."

روباه گفت: "این پیام خیلی مهمی است.من هم با شما می آیم.در حقیقت شما به دنبال من بیایید.من یک راه میان بر به سمت کاخ شاه بلدم  و در نتیجه زودتر می رسیم."

در نتیجه مرغ دم سیاه،خروس تاج کج،و اردک دم نقره ای و غاز سر سیاه و بوقلمون پا بزرگ به دنبال روباه دم جارویی به راه افتادند. روباه آنها را بدرون جنگل برد و از بالای یک سوراخ تاریک که به خانه روباه راه داشت،هدایت کرد.در درون خانه همسر روباه و پنج بچه گرسنه اش منتظر غذا بودند.

به محض رسیدن آنها، اردک دم نقره ای و غاز سر سیاه و بوقلمون پا بزرگ که پشت سر روباه بودند،توسط خانواده گرسنه روباه خورده شدند. مرغ دم سیاه که پشت سر بقیه بود در تاریکی صدای قوقولی خروس تاج کج را شنید که برای جنگ آماده می شد و بالهایش را بهم می زد. در نتیجه مرغ دم سیاه فورا برگشت و با سرعت تمام به سمت باغ محل زندگیش فرار کرد.

او در آنجا ماند و هیچوقت هم شاه را ندید تا به او بگوید که آسمان دارد می افتد.