♟️وسوسه
📒📒📒
اول چند خط از یک کتاب( سووشون) را بخوانیم:
" یک زن که دلش اولاد می خواست،رفت پیش یک درویش و درویش گفت: باید چهل روز روزه بگیری و سر چهل روز بروی سرِ کوه،کنارِ آبشار و تن و بدنت را بشوری،اما به شرطی که سر آبشار که رسیدی، فکر میمون نکنی.همه جور فکر می توانی بکنی ، اما یادت باشد فقط فکر میمون نکن.
زن پنج بار و هر بار بعد از چهل روز روزه داری و ریاضت، خودش را به سر کوه رساند و زیر آبشار ایستاد، اما نمی توانست خودش را از فکر میمون، منفک کند. هر بار، تنها چیزی که از ذهنش می گذشت، یک میمون بدهیولای پشمالو بود. عاقبت رفت پیش درویش و گفت :
نسخه ات افاقه نکرد. اگر تو حرف میمون را نزده بودی، من صد سال به فکر میمون نمی افتادم."
و روزی هم که خدا به آدم گفت در این بهشت همه چیز برای تو و همسرت فراهم است اما،به آن درخت نباید نزدیک شوید. آنها روزی رفتند و از میوه ی آن درخت خوردند و از بهشت رانده شدند.
من می پندارم که خدا می دانست که آن چیزی را که بر آدم و حوا منع کرده،آنها تخطی خواهند کرد. خدا می خواست بشر برای بهشت تلاش کند.بشر ارزش بهشت مفت و مجانی را درک نمی کرد. و اکنون بشر این دنیا را در خیلی مواقع از جهنم هم بدتر کرده است.
و آن درویش هم با استفاده از آموزه ی رانده شدن آدم‌ و حوا و وسوسه ی ذهنی آنها، می دانسته که تنها راه برای اینکه آن زن نفهمد که او قادر به حل مشکل نازایی اش نیست، در لای نسخه اش ،نیندیشیدن به میمون را آورده تا زن مشکل را از ذهن خود بداند،نه از نسخه ی درویش.
اگر نقطه ضعف آدمی، وسوسه باشد، چه به بچه بگویی؛ فلان چیز، جیز است و به آن دست نزن ،احتمالا دست خواهد زد و اگر به زنان به زور و اجبار گفته شود که باید حجاب نداشته باشید، بسیاری تلاش خواهند کرد که حجاب شان بماند و اگر به مردان ،گفته شود که باید کلاه پهلوی بر سر بگذارید و فلان شکل و شمایل مورد تایید ما را داشته باشید، بی شک بسیاری نخواهند پذیرفت.
در جایی خواندم که بجای آن همه تلاش برای کشف حجاب، اگر بر آموزش مردم تکیه می،شد، به مرور، همه آن موارد به شکل بی مشکلی حل می شدند.
مسیر بر عکس کشف حجاب را ، در نسل ما و در تجربه ی بصری خود دیده ایم .این هم به همان مشکلی خورد که کشف حجاب با آن مواجه شد. با مردمانی که نمی خواهند از تجارب تاریخی درس بگیرند،تنها راه این است که مثل آن زنی در آرزوی حاملگی بنا بر نسخه ی آن درویش، چندین و چند بار،روزه ی چهل روزه گرفت،به کوه رفت،اما در زیر آبشار، میمون به ذهنش وارد شد و طلسم اش باز نشد، این مردمان هم باید بکرات به چنان مسیرهای صعبی بروند ،تا عاقبت خسته و وامانده، سر در جیب تفکر کنند.
اینکه چرا ما از تجارب نمی آموزیم، امری پیچیده و یا شاید ساده باشد.