افسانه هندی

شغال آبی رنگ

روزگاری در یک جنگل شغالی به نام توره زندگی می کرد.یک روز توره خیلی گرسنه شد،برای جستجوی غذا ،نزدیک روستا رفت .او شدیدا گرسنه بود. بدبختانه تعدادی سگ او را دیدند و شروع به تعقیبش کردند.شغال خیلی ترسیده بود و دچار وحشت و اضطراب شد.او با عجله وارد خانه مرد رختشویی شد. در حالی که در تلاش بود تا خودش را مخفی کند،پایش سر خورد و بدرون ظرفی که رنگ آبی داشت و مرد رختشو آن را آماده رنگرزی لباسها کرده بود ،افتاد.

پس از چندی واق واق سگها فرونشست و شغال از داخل ظرف رنگ بیرون آمد.در خانه یک آینه بزرگ نصب شده بود.شغال خودش را در آینه دید و از دیدن رنگ آبی بر روی بدنش تعجب کرد.

توره از خانه مرد رختشو بیرون آمد و بسرعت به سمت جنگل فرار کرد.وقتی که توره به جنگل رسید ،همه حیوانات درون جنگل از شناسایی او عاجز بودند و فکر می کردند که او موجود جدیدی است.

در حقیقت آنها از او می ترسیدند و فرار می کردند.

با دیدن این وضعیت،شغال تصمیم گرفت که این وضعیت را به نفع خودش حفظ کند.دیگر دلیلی برای ترس شغال وجود نداشت.شغال به حیوانات جنگل می گفت: " من موجود منحصر بفردی از طرف خدا هستم.او به من گفته که حیوانات جنگل ،قانونگذاری ندارند و مرا برای پادشاهی شما نامزد کرده است.او نام مرا  بوره گذاشته و به من گفته که برای این جنگل قانون وضع کنم.بنابراین،تمام شما می توانید در امنیت زندگی کنید و تحت محافظت من خواهید بود."

حیوانات بیگناه،حرفهای شغال نابکار را باور کردند و پذیرفتند که او پادشاه شان باشد.شغال ،شیر را بعنوان وزیر،ببر را بعنوان پیشکار و گرگ را بعنوان نگهبان درب خانه اش انتخاب کرد . بعد از تعیین سمت های حیوانات،شاه بوره،تمام شغال ها را از ترس اینکه ممکن است توسط آنها شناخته شود،از جنگل تبعید کرد. حالا،حیوانات شکار می کردند و آن را تقدیم شاه خودخوانده می کردند.بعد از اینکه شغال سهم خود را برمی داشت،بقیه را بطور مساوی بین بقیه تقسیم می کرد.بر این اساس او یک زندگی مرفه داشت.

یک روز،وقتی که بوره ،دادگاه را اداره می کرد،گله ای از شغال ها،با زوزه کشیدن،از جلال و افتخارات خود تجلیل می کردند. بلافاصله بوره فراموش کرد که سلطان جنگل است و یک شغال معمولی نیست.ناتوان از کنترل غریزه طبیعی خود،بوره،زوزه کشید.فورا حیوانات فهمیدند که توسط شغالی گول خورده اند.همگی آنها با خشم به سمت شغال هجوم بردند و او را کشتند.

نکته اخلاقی:کسی که همنوعان خود را ترک کند،خودش را درگیر بلا می کند.