♟عُکّازه و دوچرخه سواری صبح

✍غلامرضا طالبی

💢💢💢

امروز صبح دقایقی به دوچرخه سواری گذشت. در مسیر دو سه جایی هم توقف کردم و توت خوردم.هر وقت که به دوچرخه سواری می روم،یک آقایی که هم سن من است،اما موهای سرش مثل من سفید نیست با چوبی که در واقع عصای کوهنوردی اوست،در مسیر ،قدم می زند. صدای زنده ای هم دارد،از دور با انرژی سلام می کند و می گوید خدا قوت.

من به عصای در دست او که البته هیچوقت آن را عمودی نگه نمی دارد و فقط آن را حمل می کند ،در ذهن عُکّازه می گویم و عکازه ،عصایی است است سرِ آهنی داشته باشد و البته کار او، کار سنجیده ای است،زیرا بعضی وقت ها،بعضی سگ ها ممکن است به آدم گیر دهند و آن چوبِ همراه ،خیلی محافظ است.

اما چرا عکازه؟

در جایی خوانده بودم که روزی جوانی ،پیری گوژپشت را دید که سخت دو تا گشته و بر عکازه ای ،تکیه گاه دستان اوست و به راهی همی رفت. جوان به تماخره ،وی را گفت: ای پیر،این کمانی به چه خریدا ای؟ تا من نیز یکی بخرم.

پیر گفت:

اگر صبر کنی و عمر یابید،خود رایگان به تو بخشند، هر چند بپرهیزی."