یک حکایت در مورد عیاران
♟یک حکایت در مورد عیاران
✍غلامرضا طالبی
🌈🌈🌈
"در خراسان عیاری بود سخت محتشم و نیک مرد و معروف، مهلّب نام.گویند روزی در کوی همی رفت. اندر راه پای بر خربزه پوستی نهاد،پایش بلغزید و بیفتاد.
کارد برکشید و خربزه پوست را به کارد زد.
چاکران او را گفتند:
ای سرهنگ،مردی بدین عیّاری و محتشمی که تویی، شرم نداری که خربزه پوست را به کارد زنی؟
مهلّب گفت:
مرا خربزه پوست بیفگند، من که را به کارد زنم؟"
این حکایت را در قابوسنامه خواندم.
سرهنگ به معنی پهلوان و مبارز است و در آیین عیاری به پیشوایان و روسای عیاران،سرهنگ می گفته اند.
یک نکته ای از بسته بودن ذهن و دید آن سرهنگ عیار به ذهن ،بلافاصله خطور می کند و آن، این است که کارد آنها، بیشتر در فعالیت بوده تا فکرشان. و مثلا به نظرش نرسیده که ترتیبی دهد که در معابر ،کسی پوست خربزه نیاندازد ،که هم موجب افتادن کسانی مثل او می شود و هم محیط را از حشره و بویناکی ،سخت می کند.ما میراث از چنین کسان هم گرفته ایم، فقط خیام و حافظ و فردوسی اعقاب ما نبوده اند،اینها هم بوده اند .