♟حکایتی و..
✍غلامرضا طالبی

💢💢💢
حکایتی که در ذیل می آورم، بر اساس نوشته عنصرالمعالی یکی از حکم های قاضی ابوالعباس رویانی است. در همان سالها یک قاضی البته با نام ابوالمحاسن رویانی که او هم قاضی القضات بوده،شاید خودش هست یا از بستگان او،این ابوالمحاسن را اسماعیلیه ترور کرده اند.
عنصرالمعالی نوشته است:
در طبرستان قاضی القضات ابوالعباس رویانی بود و وی مردی مستور[پارسا] بود و وا علم [با علم ] و ...و صاحب تدبیر.
وقتی مردی پیش او به حکم آمد و بر مردی صد دینار دعوی کرد.
قاضی از خصم پرسید،آن مرد انکار کرد.قاضی این مدعی را گفت: گواه داری؟
گفت: ندارم.
قاضی گفت :
پس وی را سوگند دهم.
مدعی بگریست زار زار و گفت:
ای قاضی، زینهار! وی را سوگند مده که وی بر سوگند خوردن دلیر شده است و باک ندارد.
قاضی گفت:
من از،شریعت بیرون نتوانم شد.یا تو را گواه باید یا وی را سوگند رسد.
مرد مدعی در پیش قاضی در خاک همی گردید و همی گفت:
زینهار!ای قاضی مرا گواه نیست و وی سوگند بخورد و من مظلوم و مغبونم. زنهارم به گردن تو،تدبیر کن.
قاضی چون زاری مرد بدید بدانست که راست همی گوید. گفت:
ای خواجه وام دادن تو او را چگونه بود؟
این مظلوم گفت: زندگانی قاضی دراز باد. این مرد مردی بود چند ساله دوست من.اتفاق افتاد بر پرستاری[کنیز] عاشق شد.قیمت وی صدوپنجاه دینار، و مایه ی این مرد کم از صدوپنجاه دینار بود.شب و روز چون شیفتگان همی گشتی و همی گریستی و زاری همی کردی.روزی به تماشا رفته بودیم و من و او در دشت،تنها همی گردیدیم. زمانی جایی بنشستیم. این مرد با من سخنِ این کنیزک همی گفت و زار همی گریست و دلِ من بر وی بسوخت که دوست بیست ساله ی من بود.
وی را گفتم:
ای فلان تو را زر نیست تمام و مرا نیز نیست و هیچ کس دانی که در این معنی فریاد تو نخواهد رسید.
اما مرا در همه ی جهان صد دینار است به سال‌های دراز جمع کرده ام.
این صد دینار تو را دهم و تو این کنیزک را بخری و پس از ماهی بفروشی و زرِ من باز دهی.این مرد پیشِ من به خاک بگردید و سوگندان خورد که: یک ماه بدارم و پس از آن اگر به زیان خرند،بفروشم و زر تو باز دهم. اکنون چهارماه برآمد نه زر من باز همی دهد و نه کنیزک همی فروشد.
قاضی گفت: کجا نشسته بودی بدین وقت که زر بدو دادی؟
گفت: به زیر درختی.
قاضی گفت: پس که به زیر درختی بودی. چرا می گویی که گواه ندارم؟
این خصم را گفت؛ هم اینجا بنشین پیش من. و مدعی را گفت، دل مشغول مدار. برو و زیر آن درخت دو رکعت نماز بخوان و صد بار بر پیغامبر ص درود ده و آن درخت را بگوی که : قاضی تو را همی خواند،بیا و گواهی من بده.
خصم تبسم کرد. قاضی بدید و بر خویشتن پوشیده کرد.
مدعی گفت ترسم که آن درخت به فرمان‌من نیاید.
قاضی گفت:
مُهرِ من ببر و درخت را گوی که: این مهر قاضی است. همی گوید: بیا و گواهیی که بر تو است بده.
مرد مهر بستد و برفت و مرد دیگر پیش قاضی بنشست و قاضی به حکم های دیگر مشغول شد و خود بدین مرد نگاه نکرد و تا یک بار در میانه ی حکمی که همی کرد رو سوی این مرد کرد و گفت:
فلان آن جای رسیده است یا نه؟
این مرد گفت: نه هنوز.
قاضی به حکم مشغول شد . آن مرد مهر به درخت نمود و گفت؛ قاضی تو را همی خواند.چون زمانی بنشست از درخت جواب نیامد.غمناک شد و بازگشت و پیش قاضی آمد و گفت:
ای قاضی رفتم و مهر نمودم نیامد.
قاضی گفت: غلطی[در اشتباهی] که درخت آمد و گواهی داد. و روی به خصم کرد و گفت حق این مرد بده یا کنیزک را بفروشم و زر به وی دهم.
مرد گفت: ای قاضی تا من این جا نشسته ام هیچ درخت نیامد.
قاضی گفت: راست گویی.درخت نیامد اما اگر تو این زر از وی نگرفته ای زیر آن درخت،که من از تو پرسیدم که مرد رسیده باشد بدان درخت یا نه؟ تو چرا نگفتی که کدام درخت؟من ندانم که وی کجا رفته است و مرد را الزام کرد و زر بستد و به خداوند حق داد.
چند نکته:
خرید و فروش برده بخصوص زنان در قالب کنیز در ایران پس از دوره اسلامی وجود داشته است.بخشی از جنگها ،صرفا برای به اسیری گرفتن کنیز و غلام بوده است.
قیمت کنیز در این داستان صد و پنجاه دینار بوده است.
قاضی هم در حکم خود می گوید یا پول مرد را بده یا من کنیز را می فروشم و پول او را می دهم.مثلا در ماجرای دختران قوچانی که در دوره ی قاجار از سوی ترکمانان انجام شد بسیاری از ترکمانان،در حمله به خراسان شرکت کردند،زیرا زن خراسانی را بر زنان خود ترجیح می داده اند.